تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 795

مساهمون:

ص٧٩٥

و آن فرزند را راهنماى مىباشد « 1 » . اردشير - آن شاه گيتى - از آن موبد در شگفت گشت و به آن كودك بيانديشيد . آنگاه به آن دستور و موبد خود گفت : اى مرد روشندل پاك انديش ، تو از براى اين كار رنج بسيار بردى . ليك من نمىگذارم كه اين رنج تو كهن گردد . اكنون سد پسر همسال او و مانند بالا و چهره و بر و دوش او بيآور كه همگى جامه‌هايى چون او پوشيده باشند و نبايد كه ميان ايشان هيچ چيزى بيش و كم باشد . آنگاه همهء آن كودكان را به ميدان چوگان بفرست . بدان كه چون يك دشت پر از كودكان خوب‌چهره باشد ، باز هم جانم به مِهر فرزندم خواهد پيچيد و دلم بر آن راستى گواهى و مرا با پسرم آشنايى خواهد داد . گوى زدن شاپور و شناختن او را ، پدر پگاه آن دستور شاه بيآمد و آن كودكان را كه چهره و بالا و جامه‌هايشان يكى بود و يكى از ديگرى پيدا نبود ، به ميدان برد . در آن ميدان گويى سورى به پا بود . در ميان آن كودكان ، شاپورشاه بود . چون كودكان به زخم چوگان روى نهادند ، هر يك از ديگرى فزونى مىجست و گوى مىزد . اردشير نيز با تنى چند از ويژگان خود به آن ميدان آمد . چون نگاه كرد و آن كودكان را بديد ، آه سردى از جگر بركشيد . سپس يكى از آن كودكان را با انگشت به آن دستور خود نشان داد و گفت : اين گويى خود

هامش
( 1 ) - در كارنامه اردشير بابكان اين جريان به گونه‌اى ديگر آمده بدين گونه كه : روزى اردشير به شكار رفت و اسب او به دنبال گور ماده‌اى گذاشت . ليك گور نر به پيش اردشير آمد و گور ماده را برهانيد و خود را به مرگ سپرد . اردشير آن گور را رها كرد و اسب را به دنبال بچّه گور تازاند . گور ماده كه چنين ديد ، بيامد و بچه‌اش را برهانيد و خود را به مرگ سپرد . اردشير كه اين كار بديد ، بجاى ماند و دلش سوخت و اسب خود را بازگردانيد و با خود انديشيد كه واى بر مردم باد كه اين چارپاى گنگ با نادانى و ناگويايى به يكديگر چنين مهرى ورزند كه جان خويش براى زن و فرزند بسپارند . پس بىدرنگ به ياد آن فرزند خود كه دختر اردوان در شكم داشت ، افتاد و همچنان بر پشت اسب به بانگ بلند بگريست . مشكور ، كارنامه اردشير بابكان ، بخش دهم ، بند 5 - 1 ، ص 206 - 205 .