آنگاه با خود انديشيد كه : دشمن بسيار است و گمان بد و رشك با هر كسى هست . پس بايد چارهاى بسازم تا بدگويان من نتوانند آب بدى در جوى من برانند . موبد به جايى رفت و خايهء خود را ببريد و بر آن داغ و دارو نهاد و ببست . سپس زود بر آن خايه نمك بپاشيد و آن را شتابان همچون دود در پيرايهدانى « 1 » نهاد و بىدرنگ آن را مُهر كرد . آنگاه خروشان و با رخسارى زرد بيآمد و به فرمانبران خود گفت : تخت روانى بيآوريد و چون شب فرا رسد ، مرا به نزد شاه ببريد . و بدين سان او را با آن زارى برداشتند و بر تخت روان بگذاشتند و ببردند . اردشير شاه كه موبد را آنگونه بديد ، به دو گفت : چرا چهرهء خود را به زردى زرير ساختهاى ؟ موبد گفت : از براى آن كارى كه كردم ، دلم پر از درد و رخسارم زرد گشت . سپس آن پيرايه داران را با آن مُهر و بند در پيش تخت بلند شاه نهادند و موبد به شاه گفت : شهريار ، اين سپردهء مرا - كه روزمَه « 2 » آن نيز بر آن نوشته شده - به گنجور خود بسپارد « 3 » . چون هنگام زادن دختر اردوان نزديك گشت ، موبد در آن باره با هيچكس راز نگشود . دختر اردوان نيز پسرى خسروآيين و روشن روان بزاد . دستور شاه همه را از ايوان خود دور كرد و نام آن پسر را شاپور نهاد و از آن پس تا هفت سال آن پسر را نهان داشت تا اين كه پسرى شاهفش و با فرّ و يال گشت . روزى دستور به نزد اردشير آمد ، ليك چهرهء او را پر از اشك ديد . پس به دو گفت : اى شاه ، جاويد باشى و خِرد ، يار تو باشد . اكنون كه همهء كام خود را از گيتى بيافتى و سر دشمنان را از تخت شاهى برتافتى ، ديگر هنگام شادى و مِى خوردن است ، نه هنگام انديشه پروردن . زيرا هر هفت كشور تو را شاه مىدانند و سپاهيان و درباريان و خردمندانى دارى . شهريار كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى موبد پاك دل و رازدار ،
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 793
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٩٣
هامش
( 1 ) - پيرايه دان به پارسى به معناى حقّه و قوطى است .
( 2 ) - روزمه يا همان ماه روز به پارسى به معناى تاريخ رخداد چيزى است .
( 3 ) - دينورى ، الأخبار الطوال ، ص 70 - 69 ، طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 588 - 587 بلعمى ، تاريخ بلعمى ، ج 2 ، ص 888 - 887 .