شاهى چه آورد . همچنين افراسياب - آن مرد بدانديش - كه دل شهرياران ازو پر از درد بود و يا اسكندر كه در اين روزگار بيآمد و شهريار گيتى را بكشت همگى برفتند و از ايشان هيچ بجز نام زشت نمانْد و از اين رو به بهشت خرّم راه نيابند . اينها بر هفتواد نيز نمانَد و سرانجام آن بدنژاد نيز پيچان شود . دل اردشير شهريار با شنيدن گفتار ايشان همچون گلهاى بهارى تازه شد . گفتار آن دلنوازان ، او را خوش آمد و از آن رو راز خود بر ايشان بگشود و گفت : بدانيد كه من اردشير فرزند ساسان هستم . اكنون مرا پندى دلپذير دهيد و بگوييد كه با آن كرم و با خود هفتواد - كه نام و نژادش در گيتى مباد - بايد چه سازيم ؟ چون سپهدار ايران راز خود بر ايشان بنمود ، آن هر دو جوان ، او را نماز بردند و گفتند : جاويد باشى و همواره دست بدى از تو دور بادا . تن و جان ما نيز پيش تو بنده باد و هميشه روانت پاينده بادا . نخست اين سخنانى را كه از ما بپرسيدى ، پاسخ گوييم تا بدرستى چارهاى بسازى . بدان كه تو در جنگ با كرم و با هفتواد بس نيستى . آنها جايى بر فراز كوه دارند كه آن كرم به همراه گنج و گروهشان در آن است . در پيش آن ، شهر و در پشتش دريا است و خود دژ بر فراز كوه مىباشد و راهى دشوار دارد . خود آن كرم نيز مغز اهريمن و دشمن پروردگار گيهان آفرين است . اگر چه او را كرم مىنامى ، ليك در زير پوستش ديو جنگى خونريزى مىباشد . چون اردشير سخنان مهرجوى و دلپذير ايشان را بشنيد ، گفت : آرى اين چنين است و شما از بد و نيك كار ايشان با من آگاهيد . جوانان با پاسخ خود ، دل هوشمند اردشير را بپيراستند و به دو گفتند : ما بندگانى هستيم كه در پيش تو بايستادهايم و هميشه تو را به سوى نيكى راهنماييم . اردشير از گفتار ايشان شاد گشت . پس شتابان و با دلى پر از داد برفت . آن جوانان نيز به همراه او روان شدند « 1 » .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 783
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٨٣
هامش
( 1 ) - در كارنامه اردشير بابكان نام اين دو جوان ، بُرزك و بُرزآذر آمده است و بر آن اساس ، چنين بوده كه ايشان راه كشتن كرم را به اردشير نماياندند و به او گفتند كه بايد به صورت مرد بيگانهاى به درون آن قلعه برود و روى گداخته در دهان كرم بريزد تا نابود شود . ر . ك . همان ، بخش هفتم ، بند 13 - 1 ، ص 197 - 195 .