اگر من اين تير را به سوى اردشير مىانداختم ، بر او مىگذشت . اينك نبايد كه شهريارى چون او به جنگ آن كرم آيد . چون آن خواننده ، آن نوشته را از روى چوب تير براى اردشير شهريار بخواند ، دل بزرگان از شنيدن آن سخنان تنگ شد . زيرا از آن دژ تا پيش ايشان [ كه آن تير بپيموده بود ] دو پرسنگ راه بود . آنگاه همهء آن بزرگان ، آفرين دادار را بر فرّ اردشير شاه بخواندند . آن شب را شاه در انديشهء آن كرم بگذراند . چون روز فرا رسيد و خورشيد به جاى ماه بنشست ، اردشير سپاه خود را از لب آن آبگير برگرفت و به سوى پارس شتافت . ليك سپاه دشمن از پس سپاه او بيآمدند و از هر سو راه را بر اردشير شاه بگرفتند و همهء نامداران سپاه او را بكشتند . اردشير شهريار كه چنين ديد ، همچنان با ويژگانش بتاخت . پس سپاهيان دشمن از پس ايشان خروشيدند كه : سر تخت كرم از بخت او درخشان بادا . هر كسى كه اين را مىشنيد ، در شگفت مىشد و مىگفت براستى كه همچون اين نتوان ديد . بدين سان اردشير بگريخت و با دلى پر از بيم در فراز و نشيبها بتاخت « 1 » . در همان هنگام شارستان بزرگى ديد . پس با آن اسپانى كه همچون گرگ مىتاختند ، به سوى آنجا راندند . چون اردشير به آنجا نزديك شد ، خانهاى ديد كه دو جوان بيگانه در پيش آن ايستاده بودند . آن دو پاكيزه انديش كه اردشير را بديدند ، ازو پرسيدند كه : آيا بيگاه به كجا رفتهايد كه اين چنين پر از گَرد راه و آشفتهايد ؟ اردشير به ايشان گفت : اردشير كه از برابر آن كرم و هفتواد و آن سپاه بىهنر و بدنژاد مىگريخت ، از اينسو بگذشت و ما بيهوده ازو بازمانديم . هر دو جوان با شنيدن اين سخن ، پر از درد و تيره روان گشتند و پيچان شدند . پس اردشير را از پشت زين فرود آوردند و هر دو بر او آفرين بخواندند . آنگاه جاى خرّمى را بيآراستند و خوان پسنديدهاى را بپيراستند و هر دو جوان با شاه بر خوان نشستند و به آواى بلند گفتند : اى سرفراز ، بدان كه اندوه و شادمانى ، هيچيك دراز نمانند . بنگر كه ضحّاك بيدادگر بر سر آن تخت
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 782
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٨٢
هامش
( 1 ) - مشكور ، كارنامه اردشير بابكان ، بخش ششم ، بند 25 - 18 ، ص 194 - 193 .