تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 777

مساهمون:

ص٧٧٧

اين سخن را بشنو تا در شگفتى بمانى . چون آن خوبرخ ميوه را گاز بزد ، در ميان آن كرمى بود . پس آن را با انگشت خود از آن سيب برداشت و به نرمى در آن دوكدان بگذاشت . چون آن دوك و پنبه را برداشت ، به آن دختران گفت : من امروز به نام خداوند بىيار و جفت ، به اختر اين كرم سيب ، با رشتن خود شما را كارى سترگ بنمايانم « 1 » . همهء آن دختران از شنيدن اين سخن شاد و خندان و گشاده‌رخ و سيم دندان گشتند . دختر هفتواد آن روز دو چندان كه هر روز مىرشت ، برشت . آنگاه از آنجا بسان دود بيآمد و آنچه را كه رشته بود ، به مادرش نشان بداد . مادر كه چنين ديد ، با مهربانى بر او آفرين كرد و گفت : اى خوبچهر ، همانا كه از اختر برخوردار گشتى . پگاه چون ريسمانها را بشمرد ، دو چندان كه هر بار با خود مىبرد ، ببرد . چون به پيش آن دختران ريسنده آمد ، به آن دختران نامور گفت : اى ماهرويان و نيك اختران ، بدانيد كه من از اختر آن كرم چندان بريسم كه ديگر مرا هيچ نيازى نباشد . پس همهء آنچه را كه بدانجا برده بود ، برداشت و اگر باز هم بود ، مىرشت . آنگاه آنچه را كه رشته بود ، به سوى خانه برد . دل مادرش از ديدن آنها همچون بهشت خرّم گشت . و بدين سان آن دختر پرى روى هر بامداد پاره‌اى سيب به آن كرم مىداد . هرچه آنها پنبه‌ها فزون بود ، باز هم آن دختر افسونگر همهء آنها را مىرشت . روزى مادر و پدر آن دختر پر هنر به دو گفتند : اى ماهرخ ، اين همه كه تو مىرِسى ، شايد كه با يك پرى خواهر گشته‌اى ؟ دختر سيم تن كه چنين شنيد ، زود در بارهء آن سيب و آن كرمى كه در نهان آن بود ، به مادر بگفت و آن كرم فرّخ را نيز به ايشان نشان داد و روشنايى آن زن و شوهر را بيافزود . هفتواد اين كار را به اختر نيك گرفت و ديگر در دل ياد هيچ كارى نمىكرد ، مگر اين كه از اختر كرم سخن مىگفت . و بدين سان روزگار كهن برايش نو شد . اين چنين بود تا اين كه روزگارى بر اين بگذشت و هر روز كار ايشان

هامش
( 1 ) - از اين پس نيز هر كار نمايانى كه خاندان هفتواد مىكنند و به هر پيروزى كه دست مىيابند ، آن را ناشى از بخت آن كرم مىدانند .