تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 774

مساهمون:

ص٧٧٤
سرانجام سپاه اردشير شاه از ايشان بگريختند . از آن همه كشته و زخمى كه بر دشت جنگ افتاده بودند ، جاى آن آوردگاه تنگ شد . بجز شاه با اندكى سپاهى ، ديگر هيچ نامدارى در آن رزمگاه نمانْد . از تابش خورشيد تابان و از گَرد و خاك ، همهء زبانها از تشنگى چاك چاك شد . ليك در همان هنگام درفش شب پديدار گشت و ديگر آن جنگ و جوش و هياهو را فرو نشاند . اردشير شاه آتشى را بر سوى كوه بديد . پس با همان سپاهيان اندك پير و جوان به سوى آن آتش روى نهاد . چون بدانجا نزديك شد ، شبانانى را ديد كه بر بز و ميشها پاسبانى مىكردند . اردشير شاه و سپاهيانش كه دهانشان پر از گَرد آوردگاه بود ، از اسپ فرود آمدند و اردشير از آن شبانان ، آب بخواست . ايشان نيز آب و ماست براى آنها ببردند . اردشير بيآسود و اندكى از آنچه ديد ، بخورد و آنگاه در شب تيره آن كلاهخود كيانى خود را از سر بيرون كشيد و بجاى بالين نهاد و بخفت . چون سپيده از آن دريا سر برآورد ، شاه ايران نيز از خواب بيدار گشت . سر شبان به بالين او آمد و گفت : روز و شبهايت پدرام باد . چه بدى به تو رسيد كه راهت به اين دشت افتاد و از چه رو خوابگاه تو در آرامشگاهت نبود ؟ شاه ايران از آن سر شبان راه را بپرسيد و گفت : آيا از اينجا در كجا آرامشگاهى خواهم يافت ؟ سر شبان گفت : تو جاى آبادى نخواهى يافت ، مگر اين كه كسى تو را راهنماى گردد . چون چهار پرسنگ از اينجا به روى ، آرامشگاهى پديدار گردد . از آنجا ديگر ديه‌هاى پيوسته به هم ببينى كه يكى از بزرگان نامبردار به هر يك از آن ديه‌ها فرمانرواست . چون اردشير سپهبد آن سخنان را از سر شبان بشنيد ، چند تن از آن پيران راهبر را با خود ببرد و از آن كوه به ده رسيد . بزرگ آن دِه كه او را بديد ، زود به پيش اردشير رفت و سواران برنا و پير خود را از آنجا تا اردشيرخرّه بفرستاد . چون همهء آن سپاهيان از اردشير شاه آگه شدند ، همگى با دلى شاد روان گشتند . از سوى ديگر ،
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 774 | حكيم أبو القاسم الفردوسي