تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 775

مساهمون:

ص٧٧٥

اردشير كارآگاهان خود را به سوى كردان بفرستاد تا نهانى كار ايشان را بجويند . آن ياران نيز برفتند و به نزد شاه ايران بازگشتند و گفتند : بدان كه همهء آن كردان ، نامجوى و شادند و ياد اردشير شاه در دل هيچيك از ايشان نيست . ايشان چنين گمان مىكنند كه اردشير در استخر شكست خورد و بخت از او بگشت . چون اردشير شاه اين سخن را بشنيد ، شاد گشت و سخنان گذشته بر دلش همچون باد شد . پس ده هزار سوار شمشيرزن و هزار كماندار با تير و تركش از ميان آن سپاهيان نامدار برگزيد و با خود بيآورد . چون خورشيد زرد شد ، سپاه خود را از آنجا براند و هر كسى را كه نمىشد با خود برد ، در همانجا بگذاشت . چون نيمى از شب بگذشت و همه‌جا تاريك شد ، شاه ايران به كردان نزديك گشت . همهء آن دشت را پر از كردانى ديد كه خوابيده بودند . چون اردشير سپهبد به بالين آن كردان رسيد ، به شتاب شمشير بكشيد و بر ايشان بتاخت و از خون ايشان افسرى بر سر گياهان نهاد . ديگر همهء دشت پر از سر و دستهاى كردان گشت . بيشمار از آن كردان گرفتار گشتند و ديگر آن سترگى و نابخرديشان خوار شد « 1 » . اردشير همهء جايگاههاى ايشان را به تاراج داد و آن هميانها و تاجهايى را كه از ايشان بستد ، به سپاهيانش بداد . كار آن بخشش چنان شد كه اگر پير مردى تشتى پر از دينار را نيز بر سر مىگذاشت و به دشت مىبرد ، هيچكس از براى آن روزگار نيك اختر و شاه دادگر ، به دينار او نگاه هم نمىكرد . ليك اردشير هيچ با مردانگى به آن جنگ ننازيد و به شهر استخر تاخت . آنگاه بفرمود كه : اسپان را نيرومند سازيد و جنگ افزار سواران را درست گردانيد و چون همگى با بزم آسوده گرديد ، ديگر انديشهء روز جنگ كنيد . دليران نيز كه چنين شنيدند ، چون گردگاهشان از كمر آسوده شد ، همگى به خوردن روى نهادند . از سوى ديگر ، باز هم اردشير پر از انديشهء رزم گشت . اينك چون اين داستان را بشنوى ، آن را ياد گير .

هامش
( 1 ) - مشكور ، كارنامهء اردشير بابكان ، بخش پنجم بند ، 11 - 1 ، ص 190 - 189 .