اردوان - برفت . چون با يكديگر نزديك گشتند ، پهلوانان پرخاشخر بيرون شدند و همهء سپاهيان با نيزه و تيغ هندى در دست ، از دو سو رده بركشيدند و همچون شيران جنگى با يكديگر درآويختند و جويى از خون روان ساختند . بدين گونه تا خورشيد زرد شد ، آسمان پر از گَرد و زمين پر از مردان بود . آنگاه چون آسمان پيروزه رنگ شد ، سپاه تباك به جنگ آمد . ليك ناگهان باد و ابرى به سياهى كرف برآمد و اردشير از دل سپاه بيرون آمد . بهمن - پسر اردوان - كه چنين ديد ، با روانى تيره و تنى زخمى از تير بگريخت . اردشير شاه با نالهء نفير و بارانى از تير از پس او بتاخت تا اين كه به شهر استخر رسيد كه بهمن در آنجا شاه بود . از سوى ديگر ، چون آوازهء اردشير شاه در گيتى بپيچيد ، از هر سو سپاهيان بيشمارى به او پيوستند و گنجهاى فراوانى را كه بابك با رنج بيآكنده بود ، به دو نشان دادند . اردشير نيز آن درمهاى آكنده را در ميان ايشان بپراكند و چون نيرومند گشت ، سپاه خود را از پارس براند .
جنگ اردشير با اردوان و كشته شدن اردوان
چون از اين كار به سوى اردوان آگهى رسيد ، دلش پر از بيم و روانش تيره گشت .
پس گفت : آن پند دهنده از اين راز آسمان با من سخن گفته بود . براستى كه با كوشش نمىتوان سرنوشت را از خود دور داشت . من هرگز گمان نمىبردم كه اردشير ، شاهى شهرگير گردد . آنگاه اردوان در گنج بگشود و به سپاهيان روزى بداد و بنه برنهاد . سپاهى از گيل و ديلم بيآمدند و گَرد آن سپاهيان تا به ماه برآمد . از آن سوى نيز اردشير شاه چنان سپاهى بيآورد كه راه باد را نيز ببست . در ميان دو سپاه ، به اندازهء دو
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 769
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٦٩