را براى او بگو تا شايد او نشانى از اردشير بيابد . زيرا نبايد كه آن ميش كوهى ، شيرى گردد . چون اردوان اين سخنان را از او بشنيد ، بدانست كه ديگر آواز او كهن گشت .
پس در آن شارستان فرود آمد و يزدان نيكىدهش را درود داد . بامداد فردا به سپاهيان بفرمود تا بازگردند . خودش نيز با رخسارى به رنگ نِى بيآمد و چون شب تيره شد ، به رى رسيد . آنگاه در نامهاى به پسرش نوشت : بدان كه كژّى به تاج ما راه يافت . اردشير چنان از بالين ما برفت كه هيچ تيرى هم بدانسان از كمان نرفته است .
اكنون او به سوى پارس آمده است . پس نهانى او را بجوى و با هيچكس در گيتى در اين باره سخن مگوى .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 765
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٦٥