برپاى ايستاده و تاج و تخت را بيآراسته بودند . پس سالار بار از بارگاه برخاست و به پيش آن شهريار نامور آمد و به دو گفت : همهء گردنكشان و مهتران كشور در پيش در ايستادهاند . اردوان شاه به كنيزان گفت : چه چيزى راه گلنار را براى آمدن به اينجا بسته است ؟ چرا او به بالين من نيآمده است ؟ شايد كه كينهاى از من به دل گرفته است ؟ ناگهان در همان هنگام دبير بزرگ بيآمد و گفت : ديشب بىهنگام ، اردشير برفته و به همراه خود آن دو اسپ سپيد و سياه شاه نامبردار را نيز برده است . پس ناگاه اين انديشه به دل شاه راه يافت كه [ گلنار ] گنجور او نيز با اردشير برفته است .
دل اردوان - آن مرد جنگى - با اين انديشه از جاى برآمد . پس بر اسپ سرخرنگى سوار شد و سواران جنگى فراوانى را هم با خود ببرد . اردوان چنان آن راه را به تندى بتاخت ، كه گويى در سراسر آن راه بر روى آتش مىرفت . در ميان راه جاى نامورى پر از مردم و چهارپايان بديد . پس از ايشان پرسيد كه : آيا پگاه آواى سُم ستوران را نشنيديد و نديدند كه دو سوار ، يكى بر اسپى سپيد و ديگرى بر اسپى سياه ، شتابان از اينجا بگذرند ؟ يكى از ايشان كه چنين شنيد ، گفت : دو تن سوار بر دو اسپ از اينجا بگذشتند و به دشت درآمدند و از پِى آن سواران نيز يك ميش كوهى پاك همچون اسپى مىتاخت و خاك را مىپراكند . اردوان كه چنين شنيد ، به دستور خود گفت : آن ميش كوهى از چه رو از پسِ ايشان دوان بود ؟ دستور اردوان به دو گفت : آن فرّهء اردشير و پرتو شاهى و نيك اخترى اوست . پس اگر اين ميش كوهى ، اردشير را دريابد ، ديگر از پسِ او متاز . زيرا اين كار بر ما دراز خواهد گشت . اردوان در آن جايگاه فرود آمد و بخورد و بيآسود و سپس باز هم از پِى ايشان بشتافت . اردوان و دستورش در پيش و سپاهيانشان نيز در پس ايشان مىتاختند . اردشير جوان نيز با آن كنيزك همچون باد دمان بتاخت و دَمى نيز درنگ نكرد .
كرا يار باشد سپهر بلند * برو بر ز دشمن نيآيد گزند
سرانجام اردشير جوانمرد از آن تاختن رنجه شد و در همان هنگام از فراز بلندى ،
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 763
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٦٣