چون روز فرا رسيد و همهجا از براى خورشيد ، زرد گشت و شب لاژوردين به خَم آمد ، كنيزك در گنجها را باز كرد و به جستجوى گوهرها پرداخت . پس آن چندان كه او را نياز بود ، از ياكند و گوهرهاى شاهوار با خود برداشت و به نشستنگاه خود آمد . سراسر آن روز را با رنج و درد ، همه گونه بيانديشيد تا ببيند كه چگونه از اردوان شاه بگريزد و كار او با آن جوان چه خواهد شد ؟ چون شب فرا رسيد و اردوان بخفت و همه از آنجا برفتند ، كنيزك به شتاب همچون تير ، از آن ايوان بيآمد و آن گوهرها را به نزد اردشير آورد . اردشير را بديد كه جامى در دست دارد و همهء نگاهبانان اسپان نيز از مستى خفته بودند زيرا اردشير از آن رو كه آن شب ناگزير به رفتن بود ، همهء ايشان را مست كرده بود . دو اسپ گرانمايه را نيز در آن آخور برگزيده و زينهايى در زيرشان نهاده بود . چون اردشير روى گلنار را با آن گوهرهاى سرخ و دينارها بديد ، گفت : اكنون بايد رفت و نبايد بيش از اين در اندوه بود . باشد كه به اين روزگار جوانى از چنگ اين اژدها رهايى يابم . پس اردشير بىدرنگ آن جام را در پيش خود بنهاد و لگام بر سر آن اسپان تازى بزد و گبر بپوشيد و با تيغى زهراب داده در دست ، بر اسپ سوار شد . آن ماهرخ نيز بر اسپى ديگر برنشست . و بدين سان دلشاد و راهجوى از آن ايوان به سوى پارس روى نهادند « 1 » . آگاهى يافتن اردوان از كار گلنار و اردشير اردوان چنان بود كه شب و روز بىآن ماهرخ ، روانش روشن نبود و هر روز سر از بالين ديبا برنمىداشت ، مگر اين كه از براى پِى افكندن اختر نيك به چهرهء گلنار بنگرد . چون آن روز فرا رسيد و هنگام برخاستن از آن بالين ديبا برسيد ، كنيزك به بالين او نيآمد . اردوان برآشفت و از كين او پيچان شد . در پيش در ايوان او سپاهيان
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 762
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٦٢
هامش
( 1 ) - مشكور ، كارنامه اردشير بابكان ، بخش دوم ، بند 15 - 1 ، ص 182 - 180 ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 276 .