آبگيرى را بديد . پس همچنان كه مىتاخت ، به گلنار گفت : اكنون كه اين چنين رنجه گشتهايم و اسپانمان نيز ناتوان گشتهاند ، بايد در پيش آن چشمه فرود آييم و در كنار آن آب بمانيم و چيزى بخوريم و سپس با آسودگى بگذريم . چون هر دو با رخسارى كه از زردى همچون آفتاب گشته بود ، به نزديك آن آب رسيدند ، اردشير خواست تا از اسپ به زير آيد . ليك دو مرد جوان را در كنار آبگير بديد . آن جوانان به آواى بلند گفتند : اكنون كه از كام و دَم اژدها رها شدى ، نبايد در اينجا بايستى و از براى خوردن فرود آيى . چون اردشير آن سخنان را از آن پند گويان بشنيد ، به گلنار گفت : اين سخن را به ياد بسپار . پس سرنيزهء درخشان خود را به آسمان برآورد و سخت بتاخت . از سوى ديگر ، اردوان نيز با روانى تيره و رنجور همچون باد از پسِ ايشان مىتاخت . در آن هنگام كه نيمى از روز بگذشت و خورشيد گيتىفروز ، آسمان را بپيمود ، اردوان شارستانى با رنگ و بوى بديد و مردم بسيارى به نزديك او آمدند . اردوان از آن موبدان نامدار پرسيد كه : آيا آن سوار نبرده ، چه هنگامى از اينجا بگذشت ؟ يكى از ايشان به دو گفت : اى شاه نيك اختر و پاك انديش ، در آنگاه كه خورشيد زرد گشت و شب لاژوردين ، چادر خود را بگسترد ، دو تن پر از گَرد و با دهانى خشك و تشنه از اين شهر شتابان بگذشتند . يك ميش كوهى نيز از پس آن سوار مىتاخت كه هرگز هيچ نگارى را بر ايوان نيز همچون آن نديدهام . بال آن همچون سيمرغ و دُمش بسان طاووس و سر و گوش و سُم آن به مانند رَخش دلاور بود . رنگش ارغوانى بود و همچون تند بادى مىتاخت و براستى كه هيچكس ميش كوهىاى را همچون آن به ياد ندارد . دستور اردوان كه چنين شنيد ، به دو گفت : اكنون ديگر بايد از اينجا بازگردى و سپاهى بسازى و آهنگ جنگ كنى زيرا كه كار ديگرگونه شد . چون بخت اردشير در پشت او بنشست و ديگر از اين تاختن ، هيچ بجز باد در دستمان نخواهد ماند « 1 » . اينك نامهاى براى پسرت بنويس و همهء اين كار
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 764
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٦٤
هامش
( 1 ) - ميش كوهى در اين روايت نشانهء فرّهء ايزدى بوده كه با رسيدن به اردشير ، شاهى او محرز گشته است . اين روايت در كارنامه به نحو دقيقترى ذكر شده است در آن آمده كه اردوان با آگاهى از فرار اردشير : « اندر زمان چهار هزار مرد سپاه آراست و در پى اردشير ، راه پارس گرفت . چون نيمروز شد ، به جايى رسيد كه راه پارس از آنجا مىگذشت . او پرسيد كه آن دو سوارى كه به سوى اين ناحيه آمدند چه زمان بگذشتهاند . مردمان گفتند بامدادان كه خورشيد تيغ برآورد ، چون تند بادى از اينجا بگذشتند و ايشان را برّهاى بس ستبر از پس همى دويد كه از آن نيكوتر نشايست بود . و مىدانيم كه تا كنون سى فرسنگ زمين را پيمودهاند و شما ايشان را نتوانيد گرفت . اردوان هيچ نماند و بشتافت . چون به جايى ديگر آمد از مردمان پرسيد كه آن دو سوار چه گاه برگذشتند . ايشان گفتند كه نيمروز همچون تند بادى همى شدند و همراهشان برّهاى همى رفت . اردوان شگفت مانده گفت كه انگار كه سواران دوگانه را دانستيم ولى آن برّه چه تواند بودن . او از دستور پرسيد و دستور گفت كه آن فرّه خدايى كيانى است كه هنوز به وى نرسيده . ببايد كه سواره بشتابيم شايد پيش از آن كه آن فرّه به وى رسد ، او را توانيم گرفتن . اردوان با سواران سخت بشتافت و روز ديگر 71 فرسنگ برفتند . گروهى كاروان ، او را پذيره آمدند . اردوان از ايشان پرسيد كه آن دو سوار در كدام جاى به شما پذيره بودند . ايشان گفتند كه ميان شما و ايشان ، زمين سى فرسنگ است و ما را چنين نمودار شد كه با يكى از اين سواران ، برّهاى بس بزرگ و چابك بر اسب نشسته بود . اردوان از دستور پرسيد كه آن برّه كه با او بر اسب نشسته بود چه نمايد . دستور گفت كه انوشه باشيد . فرّه كيانى به اردشير رسيده و او را به هيچ چاره نتوان گرفت . پس خويشتن و سواران را رنجه مداريد و اسپان را مرنجانيد و تباه مكنيد . چارهء اردشير از در ديگر خواهيد . » مشكور ، كارنامه اردشير بابكان ، بخش سوم ، بند ، 20 - 7 ، ص 185 - 184 . نيز ن . ك . صورة الأقاليم ، ص 57 . همچنين در كارنامه اردشير بابكان آمده است كه چون اردشير و كنيزك بگريختند « اندر شب به دهى فراز آمدند و اردشير ترسيد مگرش مردم ده بينند و شناسند و گرفتار كنند . اندر ده نرفته به كنار ده گذشت . همچنان كه مىآمد ، دو زن نشسته ديد و يكى از زنان بانگ زد كه مترس اى اردشير كيانى پسر بابك كه از تخمهء ساسان و نوادهء شاه دارا هستى ، چه از هر بدى رستهاى و هيچكس تو را نتواند گرفت و تو را پادشاهى ايران شهر بسى سال بايد كرد . تا به دريا بشتاب و چون دريا را به چشم بينى ، مپاى ، چه چون تو را چشم به دريا افتد ، از دشمنان ، بىبيم باشى . اردشير ، خرّم شد و از آن جاى به شتاب برفت . » همان ، بخش دوم ، بند 19 - 16 ، ص 182 .