را بر او بگشايند . پس آن راز سپهر بلند را و همهء چند و چون كار اردوان را بگفتند . به اردوان گفتند : به زودى چون كهتر سپهبد نژاد و دلاورى از پيش مهترى بگريزد و سپس شهريارى بلند و نيك اختر و سودمند گردد ، دل اردوان شهريار پيچان خواهد شد « 1 » . با شنيدن گفتار ايشان ، دل اردوان - آن مهتر نامور و نيكبخت - سخت اندوهگين گشت . گريختن اردشير با گلنار چون شب فرا رسيد و همه جاى كشور به سياهى كرف گشت ، كنيزك به نزد اردشير آمد . اردشير جوان كه او را بديد ، همچون دريا برآشفت و به دو گفت : آيا تو يك روز هم در برابر اردوان شكيبا نيستى ؟ كنيزك آنچه را كه آن اخترشناسان روشن روان به اردوان نامور گفته بودند ، به اردشير بگفت . چون اردشير آن سخنان را از گلنار بشنيد ، ديگر شكيبايى و خاموشى برگزيد . دل آن مرد جوان از شنيدن آن گفتار ، تيز گشت و از آن پس بيشتر راه گريزى بجست « 2 » . پس به گلنار گفت : اگر من از رى به سوى ايران - آن سرزمين دليران - بروم ، آيا تو با من مىآيى ، يا اين كه مىخواهى در اينجا نزد شاه بمانى ؟ بدان كه اگر با من بيآيى ، توانگر گردى و افسر كشور شوى . گلنار كه چنين شنيد ، به دو گفت : من بندهء تو هستم و تا زندهام ، از تو جدا نگردم . گلنار اين سخنان را با لبى پر از آه سرد مىگفت و اشك از ديدگان مىباريد . پس اردشير به آن ماهروى گفت : فردا به ناگزير بايد برويم . آنگاه كنيزك كه سر و جان خود را در دست خود نهاده بود ، به ايوان خود آمد .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 761
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٦١
هامش
( 1 ) - مشكور ، كارنامه اردشير بابكان ، بخش دوم ، بند 6 - 4 ، ص 181 - 180 ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 276 .
( 2 ) - برخى آوردهاند كه شبى خود اردشير در خواب ديد كه فرشتهاى از آسمان فرود آمد و به او گفت كه خداوند ، پادشاهى سرزمينها را به او خواهد داد ، پس بايد آماده باشد . چون اردشير از خواب بيدار شد ، ديگر شاد گشت و نيرو گرفت . طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 581 بلعمى ، تاريخ بلعمى ، ج 2 ، ص 877 .