تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 760

مساهمون:

ص٧٦٠

به آن كنگرهء بام بيافكند و چندين گره بر آن بزد و با گستاخى از آن بارو فرود آمد و يزدان نيكىدهش را درود بداد . چون پر از گوهر و بوى و مشك و خوشبوى به نزد اردشير خراميد ، سر اردشير را از آن بالين ديبا برگرفت و چون اردشير از خواب بيدار شد ، او را تنگ در بر گرفت . اردشير جوان به آن خوبروى با آن موى و روى و رنگ و بوى بنگريست . پس به آن ماهروى گفت : تو از كجا خاستى كه اين چنين دل پر از اندوهم را بيآراستى ؟ گلنار گفت : من بنده‌اى هستم كه دل و جان خود را از مِهر تو بيآكنده‌ام . پس چون بخواهى ، به نزديكت آيم و روز تاريكت را درخشان سازم . دل اردشير از ديدار آن دلبر دلپذير شادمان گشت « 1 » . چون چندى بر اين بگذشت ، بابك بيدار و كارآزموده بمرد و اين سراى كهن را به ديگرى سپرد . چون از اين كار به اردوان آگهى رسيد ، پر از اندوه و تيره روان گشت . در همان هنگام هر يك از مهتران به ياد دستيابى بر آن سرزمين پارس افتادند . ليك اردوان سپهبد ، پارس را به پسر بزرگتر خود داد و بفرمود تا كوس را به همراه سپاهيان از درگاه به دشت ببرد . اردشير با آگاه شدن از آن كار ، به گونه‌اى ديگر انديشيد . ديگر از براى آن شاه روشندل و دستگير ، گيتى بر دل اردشير تيره شد . او كه دلش پر از ستيز با اردوان بود ، دل از سپاه او برگرفت و از هر سو چاره‌اى براى گريز بجست . در همان هنگام اردوان شاه چند تن از اخترشناسان روشن روان را به درگاه خود آورد و اختر و راه خود را از ايشان بپرسيد و اين كه گردش روزگار از آن پس چگونه خواهد بود ؟ اردوان شاه آن اخترشناسان را به نزد گلنار فرستاد تا او از آن اختران آگاه شد . آن كار سه روز به درازا كشيد و در آن هنگام اختر شهريار را بديدند . گلنار نيز سه روز تا سه پاس از شب گذشته به گفتار آن اخترشناسان گوش سپرد و با دلى پر از آرزو و لبى پر از آه پيوسته گفتار ايشان را به ياد داشت . به روز چهارم آن اخترشناسان روشن روان با زيگهايى در دست از كاخ كنيزك به نزد اردوان شهريار برفتند تا آن راز

هامش
( 1 ) - ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 275 .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 760 | حكيم أبو القاسم الفردوسي