تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 759

مساهمون:

ص٧٥٩

درد و رنج گشت . پس از گنج خود ده هزار دينار بيآورد و به دست سوارى به نزد اردشير فرستاد . آنگاه به دبير بفرمود تا به پيش او برود و نامه‌اى به سوى اردشير نويساند كه : اى جوان نورسيدهء كم خِرد ، چون با اردشير به شكار رفتى ، چرا به پيش فرزند او بتافتى ؟ بدان كه تو از چاكران او هستى و از خويشانش نمىباشى . پس او هيچ به تو بد نكرد و اين بد را تو از نابخردى خود كرده‌اى . اكنون كام و خشنودى او را بجوى و هرگز سر از فرمان او مگردان « 1 » . اندكى دينار برايت فرستادم و در اين نامه نيز پندهايى بدادمت . هر گاه كه اين دينارها را به پايان رساندى ، باز هم از من بخواه تا اين چنين روزگار بگذرد . آنگاه آن فرستادهء پير و كارآزموده سوار بر اسپى تگاور به نزد اردشير شتافت . چون اردشير آن نامه را بخواند ، دلتنگ شد و دلش به سوى فريب و نيرنگ رفت . پس برفت و سرايى كه سزاوارش نبود ، در نزديك اسپان برگزيد و در آنجا همه گونه گستردنى و پوشيدنى و خوردنى بيآورد و شب و روز با مِى و ساز و رامشگران تنها به خوردن مىپرداخت . ديدن گلنار ، اردشير را و مردن بابك اردوان كاخ بلندى داشت كه در آن برده‌اى ارجمند و ماهروى و نگارى پر از گوهر و رنگ و بوى به نام گلنار بود كه در نزد اردوان همچون دستور و گنجور او بود . اردوان شاه او را از جان خود نيز گرامىتر مىداشت و به ديدار او خندان بود . روزى گلنار از فراز بام اردشير را بديد و از ديدن او شادكام شد و مِهر اردشير جوان در دل آن ماهروى جايگير گشت . اين چنين بود تا اين كه شب نزديك شد . پس گلنار كمندى

هامش
( 1 ) - مشكور ، كارنامه اردشير بابكان ، بخش اول ، بند 46 - 40 ، ص 179 .