تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 758

مساهمون:

ص٧٥٨

شورى در ميان آن سپاه نيرومند به پا شد . همگى اسپان بادپاى خود را از جاى برانگيختند و گَرد را با خوى « 1 » درآميختند . اردشير در پيش ايشان بتاخت و چون نزديك شد ، تيرى در كمان براند و بر تهيگاه يك گورخر نرّ بزد . پيكان و پَر آن بر گورخر بگذشت . در همان هنگام اردوان بدانجا شتافت تا آن گور ژيان را كه افكنده شده بود ، ببيند . پس گفت : چه كسى با يك تير چنين گورخرى را بر زمين افكند ؟ براستى كه روان با دست آن كس يار باد . اردشير به دو گفت : اين گورخر را من با تير خود افكندم . ليك پسر اردوان گفت : اين را من افكنده‌ام و اكنون نيز جوياى جفت آن هستم . اردشير كه چنين شنيد ، به دو گفت : اينجا هم دشت است و هم گورخر و تير . پس گورخر ديگرى را اين گونه بيافكن زيرا كه براى سركشان دروغ از گناهان است . ناگهان اردوان از اين سخن اردشير خشمگين گشت و بانگى بر آن مرد جوان زد و با تندى به دو گفت : اين گناه من است كه پروردن ، آيين و راه من مىباشد . چرا بايد تو را با سپاهيانم به بزم و نخچيرگاه مىبردم تا اين چنين از فرزند من بگذرى و بلندى و برترى گزينى ؟ اينك به آخور برو و اسپان تازى ما را ببين و در كنار ريدكان ِ سرايى « 2 » جايگاهى براى خود بگزين . سالار آخور باش و در هر كار ، يار هر كسى شو « 3 » . اردشير كه چنين شنيد ، با چشمى پر از اشك به آن آخور اسپان تازى آمد و مهتر آنجا گشت و با خود مىانديشيد كه : ما را از ارودان - كه تنش دردمند و روانش رنجور باد - چه پيش آمد . آنگاه با دلى پر از اندوه و سرى پر از چاره نامه‌اى به نزد نياى خود بنوشت و همه آنچه را كه رفته بود و اين كه اردوان شاه از چه چيزى آشفته بود ، براى او ياد كرد . چون آن نامه به نزد بابك رسيد ، از اين كار با هيچ‌كس سخن نگفت و دلش پر از

هامش
( 1 ) - خوى به پارسى به معناى عرق تن است .
( 2 ) - ريدكان سرايى همان غلامان سرايى مىباشند ، غلامان درگاه .
( 3 ) - مشكور ، كارنامه اردشير بابكان ، بخش اول ، بند 39 - 24 ، ص 179 - 177 ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 275 .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 758 | حكيم أبو القاسم الفردوسي