آن بارگاه بلند آيد ، تو نيز با او چنان كن كه سزاوار آيين شاهان باشد و بدان كه نبايد هيچ گزندى به دو رسد . سپس بابك همچون باد در گنج بگشود و اردشير جوان را همه گونه پيشكشهايى بداد . بابك كه هيچچيزى را از فرزندش دريغ نمىداشت ، همه چيز از ستام زرّين و گوپال و تيغ و ديبا و دينار و اسپ و ريدك و چينى و زربافتهاى شاهنشاهى بيآورد و به پيش آن جوان نهاد . پيشكشهاى بسيارى نيز با دينار و مشك و خوشبوى به همراه اردشير براى اردوان بفرستاد . و بدين سان آن كودك نيك پِى از پيش نياى خود به درگاه اردوان شاه به رى رفت .
آمدن اردشير به درگاه اردوان
چون اردشير به نزديك بارگاه اردوان بيآمد ، شاه را از آمدن آن بارخواه آگاه بكردند . اردوان كه چنين شنيد ، اردشير جوان را با مهربانى به پيش خود بخواند و در بارهء بابك سخنان فراوانى براند و او را در نزديك تخت خود بنشاند . آنگاه در برزن برايش جايگاهى بساخت و همه گونه خوردنى و پوشيدنى و گستردنى برايش بفرستاد . اردشير جوان هم به همراه نامداران به آن جايى كه اردوان بفرموده بود ، بيآمد . چون روز فرا رسيد و همهجا به سپيدى روى رومى گشت ، اردشير فرستادهاى را پيش خواند و همهء آن پيشكشها را به نزد اردوان شاه بفرستاد . فرستاده نيز به همراه پهلوانى بدانجا برفت . چون اردوان آن پيشكشها را بديد ، بپسنديد و آن جوان را سودمند يافت . پس او را همچون پسر خود نگاه داشت و دَمى نيز او را اندوهى نرساند . از آن پس اردشير در مِىخوردن و خوان و نخچيرگاه با اردوان بود و اردشير او را بسان پدر خود مىدانست .
روزى در نخچيرگاه ، سپاهيان و پسر اردوان شاه پراكنده گشتند . اردوان را چهار پسر بود كه هر يك همچون شهريارى بودند . ليك اردوان تنها با اردشير مىراند و آن جوانمرد براى شاه دلپذير بود . ناگهان از دور گورخرى در دشت پديدار گشت و
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 757
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٥٧