گفت : اى شهريار ، اگر شبان را به جان زينهار مىدهى و دستم را به پيمان در دست مىگيرى ، همه چيز را در بارهء نژاد خود خواهم گفت . پس بايد با من پيمان ببندى كه نه آشكار و نه نهان هيچ بدىاى در گيتى بر من نيآورى . بابك كه چنين شنيد ، زبان بگشود و از يزدان نيكىدهش ياد بكرد و گفت : من از براى هيچچيز بر تو گزندى نخواهم آورد و تو را دلشاد و ارجمند خواهم داشت . پس شبان به بابك گفت : اى پهلوان ، بدان كه من پسر ساسان ، نبيرهء اردشير شاه - كه او را بهمن مىخوانند - ، پسر سرافراز اسفنديار پهلوان - كه از گشتاسپ در گيتى به يادگار بود - هستم « 1 » . چون بابك اين سخن را بشنيد ، از آن چشمان روشنى كه آن خواب را بديد ، اشك بباريد . آنگاه به ساسان گفت : به گرمابه برو و در آنجا باش تا برايت جامهء شاهوارى بيآورند . پس بابك جامهء خسروانى و يك اسپ با ابزار پهلوانى بيآورد و كاخى پر مايه براى او بساخت و او را از آن سر شبانى بدانسان سرافراز كرد . چون ساسان را در آن كاخ جاى داد ، در پيش او ريدك و كنيزانى برپاى كرد و در همه چيز او را سرافراز كرد و از خواسته بىنيازش بساخت . سرانجام دختر پسنديدهء خود را نيز - كه افسر سرش بود - به دو داد « 2 » . زادن اردشير بابكان چون نُه ماه بگذشت ، از آن دختر ماه چهره كودكى همچون خورشيد تابان زاده شد . كودك همانند اردشير شهريار ، فزاينده و فرّخ و دلپذير بود . پس پدرش او را اردشير نام نهاد « 3 » و به ديدار او آرام يافت و او را در كنار خود با ناز بپرورانيد . روزگار
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 755
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٥٥
هامش
( 1 ) - ثعالبى مىنويسد كه چون ساسان از خواب بابك آگاه شد ، به دو گفت : « من نيز در خواب ديدم كه پرتوى از پيشانيم بيرون آمد و همهء جهان را روشن كرد . » تاريخ غررالسير ، ص 274 .
( 2 ) - مشكور ، كارنامه اردشير بابكان ، بخش اول ، بند 20 - 14 ، ص 177 - 176 ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 274 .
( 3 ) - در بارهء نسب اردشير بابكان روايات متفاوتى وجود دارد . حكيم فردوسى چنان كه ديده شد ، بر اساس روايت خداىنامه و كارنامه اردشير بابكان ، اردشير را فرزند ساسان و داماد بابك دانسته است . ليك غالب مورخان اسلامى ، وى را پسر بابك و بابك را پسر ساسان مىدانند . ر . ك . طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 580 دينورى ، الأخبار الطوال ، ص 68 مسعودى ، مروج الذهب ، ج 1 ، ص 238 . در همين رابطه طبرى در روايتى متفاوت آورده است كه ساسان سرپرست آتشكدهء اناهيد شهر استخر پارس بود و زن او از خاندان بازرنگيان پارس ، به نام رامبهشت بود . بابك از اين ازدواج زاده شد و پس از پدرش - ساسان - به جاى او نشست . به روايات طبرى در آن هنگام شاهىِ استخر با يكى از بازرنگيان به نام گوزهر ( جوزهر ، جزهر ) بود .