بجست آن كه هرگز نجستست كس * سخن ماند ازو اندر آفاق و بس
سخن به كه ويران نگردد سخن * چو از برف و باران سراى كهن
گذشتيم ازين سدّ اسكندرى * همه بهترى باد و نيك اخترى
دل شهريار جهان شاد باد * ز هر بد تن پاكش آزاد باد
گله كردن فردوسى از پيرى و روزگار
اى آسمان بلند دلآراى ، از چه رو مرا در پيرى مستمند داشتهاى ؟ چون جوان بودم ، سرم را برافراخته بودى ، ليك به گاه پيرى مرا به خوارى بگذاشتى . پيوسته گل كامكاريم زرد مىگردد و پرنيان برايم از رنج همچون خار مىشود . بالايم كه همچون سرو نازان در باغ بود ، خم شد و چشمانم كه چون چراغى گرامى بودند ، تيره گشتند .
كوهسار سياه گيسوانم پر از برف گشت و سپاهيان ، اين گناه را از شاه مىبينند . تو تا كنون همچون مادرى بودى . ليك اكنون بايد از رنج تو خون بگريم . همانا كه تو را راستكارى و خِرد نيست و از انديشهء تاريك تو پر از درد هستم . ايكاش هرگز مرا نپرورده بودى و يا چون پروردى ، ديگر نمىآزردى . بدان كه هر گاهى كه از اين خاك تيره بگذرم ، اين بىمِهرى تو را با پروردگار داورم خواهم گفت . خروشان و با سرى پر از خاك در پيش يزدان پاك از تو خواهم ناليد . چون روزگار ، مرا از براى پيرى تنگ دل ديد ، دو بهر از گناه خود را به من باز داد . پس آسمان بلند ، مرا چنين پاسخ داد : اى پير گويندهء بىگزند ، چرا نيك و بد را از من مىبينى ؟ اين چنين ناليدن از دانشمند سزاوار نباشد . تو به هر گونه از من برتر هستى و روان خود را با دانش مىپرورانى . تو
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 747
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٤٧