گفت : اى پيل رويينه تن ، چه كسى تو را از پاى افكند و جاى تو را جست ؟ « 1 » آن همه درستانديشىات به كجا رفت ؟ ديگرى گفت : اكنون از آن همه زرى كه نهفتى ، تنت از چه برخوردار است ؟ ديگرى گفت : اى شاه ، هيچكس از دست تو رهايى نيافت . پس چرا با مرگ دست و پنجه نرم بكردى ؟ ديگرى گفت : همانا كه ديگر از آن همه درد و رنج و جستن پادشاهى و گنج بيآسودى . ديگرى گفت : چون به نزد پروردگار داور به روى ، از هرچه كاشتى ، همان را درو كنى . ديگرى گفت : همانا كه كسى بىنيرو و دستگاه خواهد شد كه خون شاهان را بريزد . ديگرى گفت : ما نيز به زودى همچون تو كه گوهرى نابسوده بودى ، بگرديم . ديگرى گفت : چون استادت تو را ببيند ، آنچه را كه به ياد ندارى ، به تو بيآموزد . ديگرى گفت : اينك كه اسكندر نيز از مرگ رها نشد ، سزاوار باشد كه ما نيز به بيشى و فزون خواهى دست نيازيم . ديگرى گفت : اى برتر از ماه و مِهر ، چرا چهرهء زيباى خود را از انجمن پوشاندهاى ؟ ديگرى گفت : مرد پر هنر بدان مىكوشد كه چهرهء خود را با زر نپوشاند . اكنون اى مرد دلير و هنرمند ، زر زرد تو را به زير آورده است . ديگرى گفت : اين چنين ديبا بر تن كردهاى و چهرهء زيباى خود را از ما بپوشيدهاى . ليك اكنون سر از آن ديبا برآور ، زيرا كه تاج و دستبند و تخت پيلسته ، تو را مىجويند . ديگرى گفت : از آن بندگان ماهرخ و كنيزان چينى و رومى بريدى و زر در كنار خوددارى . پس به آيين كيان ، زر و ديبا نگاه مدار . ديگرى گفت : اكنون پرسنده از تو مىپرسد كه چرا خون آن بزرگان را ريختى و با سختى به جنگ بيآويختى ؟ آيا آن همه بزرگان را نديدى كه چون مردند ، از گيتى هيچ بجز نام نيك نبردند ؟ پس تو را چه پاسخى به ياد مىآيد ؟ ديگرى گفت : ديگر روزگار تو بگذشت و زبانت از سخن گفتن بازماند . پس هر كه تاج و تخت تو را ديده باشد ، ديگر بايد دست از بزرگى بردارد . زيرا چون بزرگى براى تو نمانْد ، براى ديگرى نيز نمانَد . پس نبايد درخت بزرگى نشاندن . ديگرى گفت : ديگر آن كردار تو باد گشت و
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 744
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٤٤
هامش
( 1 ) - اين جمله مىتواند اشارهاى تلويحى به كشته شدن اسكندر باشد .