تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 743

مساهمون:

ص٧٤٣

پارسى گفت : من مرغزارى را به شمايان نشان مىدهم كه از شاهان پيشين به يادگار مانده است و پير كارآزموده‌اى آن را - كه در آن بيشه و آبگيرى هست - خرم « 1 » ناميده است . چون از كوهى كه در آنجاست ، چيزى بپرسى ، تو را چنان پاسخ مىدهد كه همه آن را بشنوند . پس اكنون آن پير فرتوت را بيآوريد و گاسونه را در همينجا بگذاريد . تا پير از آن كوه بپرسد و كوه پاسخ را بگويد . و بدين سان همگى همچون ميش كوهى به آن بيشه‌اى كه خرم نام داشت ، دويدند و از آن كوه بپرسيدند . كوه در پاسخ گفت : گاسونهء شاهان را از چه رو اين چنين دير نگاه مىداريد ؟ بدانيد كه خاك اسكندر همان شهر اسكندريه‌اى است كه او به هنگام زندگانيش آن را بساخت . چون سپاهيان آن آواز را بشنيدند ، برفتند و به شتاب گاسونه را از آن بيشه ببردند . شيون فرزانگان بر اسكندر چون گاسونهء اسكندر را به اسكندريه بردند « 2 » و در دشت نهادند ، سراسر زمين پر از گفتگو گشت . بيش از سد هزار زن و مرد و كودك در اسكندريه با ديدگانى پر خون بر گاسونهء اسكندر انجمن گشتند . ارسطاطاليس نيز كه در پيش ايشان بود ، بر آن گاسونهء تنگ دست بنهاد و گفت : اى شاه يزدان پرست ، آن دانش و هوش و خِرد تو كجا رفت كه اين گاسونهء تنگ جاى تو شد ؟ چرا به اين روزگار جوانى و كم سالى ، خاك را براى بستر برگزيدى ؟ آنگاه همهء فرزانگان رومى بر او انجمن گشتند . يكى

هامش
( 1 ) - خَرْم نام جايگاهى در بابل ، كنار رود فرات مىباشد . شهيدى مازندرانى ، راهنماى نقشهء جغرافيايى شاهنامه فردوسى ، ماده خرم . صاحب برهان قاطع ، اين واژه را به صورت خُرْم ضبط كرده است . ماده خرم .
( 2 ) - ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 258 دينورى ، الأخبار الطوال ، ص 64 بلعمى ، تاريخ بلعمى ، ج 2 ، ص 700 مجمل التواريخ و القصص ، ص 463 58 مستوفى ، تاريخ گزيده ، ص 97 طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 494 489 مسعودى ، مروج الذهب ، ج 1 ، ص 286 - 285 ابن اثير ، الكامل ، ج 3 قبل از اسلام ، ص 173 تجارب الامم فى اخبار ملوك العرب و العجم ، ص 170 .