دريده شد . همگى خاك بر سر ريختند و خون دل بگريستند . آن سراى نشست را به آتش كشيدند و دُم هزار اسپ را ببريدند و زين نگونسار بر آنها نهادند . گويى زمين نيز مىخروشيد . آنگاه آن گاسونهء زرّين را به دشت بردند و نالهشان از آسمان نيز بگذشت . سكوبا ، اسكندر را با مشك و گلاب بشست و بر تنش كافور ناب بريخت .
سپس آن شهريار را با ديباى زربافت نساجامه بكردند و تن نامورش را بر روى ديباى چين نهادند و انگبين بر آن بريختند . آنگاه سر آن گاسونهء تنگ را سخت بكردند . و بدين سان آن درخت دلاور و سايهگستر برفت .
نمانى همى در سراى سپنج * چه يازى به تخت و چه نازى به گنج
چون گاسونه را از دشت برداشتند ، بر روى دستها ببردند . ليك در همان هنگام ميان روميان و پارسيان بر سر آن گفتگويى درگرفت كه به درازا كشيد . پارسيان مىگفتند : او را تنها بايد در همينجا در خاك كرد . زيرا خاك شاهنشاهان در همينجاست . پس از چه رو مىخواهيد گاسونه را به گِرد گيتى بتازانيد ؟ ليك يك رومى رهنماى گفت : من به نهفتن در اينجا نمىانديشم . سخنم را به درستى بشنويد و بدانيد كه اسكندر در همان جايى به خاك مىرود كه در آنجا زاده شده است . ولى در همان هنگام يكى از پارسيان سخنى بگفت - كه براستى آن را پايهاى نيابى . آن
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 742
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٤٢