هم اكنون سرتان را از تن جدا مىسازم و به كام شيرانتان مىافكنم . چون اسكندر شاه آنگونه برآشفت ، يكى از آن ستارهشناسان به دو گفت : اى شاه نامور ، بدان كه موبدان و خردمندان به درستى دانستهاند كه تو بر اختر شير زاده شده بودى . پس چون سر آن بچّهء مرده را نيز همچون شير ببينى ، اين پادشاهى تو به زير خواهد آمد و چندى زمين پر آشوب خواهد گشت تا اين كه شاهى بر تخت بنشيند . ستارهشناسان ديگرى نيز كه در نزد اسكندر بودند ، همين سخنان را بگفتند . اسكندر كه گفتار ايشان را بشنيد ، اندوهگين گشت و خِرد و مغزش كاستى پذيرفت . پس گفت : همانا كه در برابر مرگ هيچ چارهاى نيست و دل من در اين باره هيچ نمىانديشد . زندگانى من بيش از اين نبود و روزگار نه هرگز مىكاهد و نه افزون مىگردد .
نامهء اسكندر به نزديك مادر و اندرز كردن
اسكندر در همان روز در بابل بيمار شد و ديگر بدانست كه آن گزند نزديك گشت . پس دبير كارآزمودهاى را پيش خواند و هر آنچه در دل داشت ، با او بگفت . و بدين سان نامهاى براى مادرش نويساند و در آن گفت : همانا كه آگاهى مرگ را نمىتوان نهفت . بهرهء من از گيتى همين بود كه بود و روزگار آدمى نه مىكاهد و نه فزون مىگردد . تو نيز از مرگ من هيچ اندوهگين مشو ، زيرا كه سخن مرگ در روزگار ، سخن نويى نيست .
هر آن كس كه زايد ببايدش مرد * اگر شهريارست اگر مرد خرد
من اكنون به بزرگان روم مىگويم كه چون از اين سرزمين بازگردند ، هيچ بجز خواست و فرمان تو نكنند و كسى سر از پيمان با تو نپيچد . به همهء بزرگان ايرانى هم كه به روميان زيانى مىرساندند ، كشورى را سپردم و چون بدين سان هر يك بر كشورى شاه گشتند ، ديگر نيازى به روم نخواهند داشت و سرزمين روم از دشمن در
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 739
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٣٩