تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 737

مساهمون:

ص٧٣٧
نامهء اسكندر نزد ارسطاطاليس و پاسخ يافتن اسكندر ديگر بدانست كه مرگش نزديك گشت و روزگارش تاريك شد . پس با خود مىانديشيد كه كسى را از نژاد بزرگان برجاى نگذارد كه بتواند از براى جنگ به سوى روم سپاه براند و پاى بر آن خاك آباد بگذارد . چون مغز خود را در اين انديشه خودكامه كرد ، نامه‌اى به سوى ارسطاطاليس بنوشت و بفرمود تا همهء كسانى كه از نژاد كيان هستند ، كمر ببندند و به سوى درگاه او روى كنند تا گمان او را از بدها كوتاه سازند . چون نامهء اسكندر را به نزد آن فرزانه بردند ، دل ارسطاطاليس پر از بيم گشت . پس بىدرنگ در پاسخ آن نامه چنين نوشت كه : آن نامهء شاه گيتى برسيد . همانا كه بر تو است كه دست از بدخواهى بردارى . ديگر به آن كار بدى كه گفتى ، ميانديش و از براى آن انديشه كه بكردى ، چيزى به درويشان ببخش . پس بپرهيز و تن خود را به يزدان بسپار و در گيتى هيچ بجز تخم نيكى مكار . بدان كه سرانجام همهء ما مرگ خواهد بود و ما با بيچارگى به دو دل داده‌ايم . ليك هر كسى كه از اين گيتى درگذشت ، پادشاهى را با خود نبرد و چون بمرد ، بزرگى را به كسى ديگر سپرد . بپرهيز و خون بزرگان را مريز زيرا كه با اين كار تا رستاخيز بر تو نفرين خواهد بود . ديگر اين كه چون در ايران شاه و سپاهيانش نباشند ، از سرزمين ترك و هند و سقلاب و چين و هر سوى ديگر سپاهيانى به آنجا خواهند تاخت . آنگاه كسى كه ايران را بگيرد ، شگفت نباشد كه به روم نيز بيآيد و بخواهد تا آن را هم بدست آورد . پس آگاه باش كه نبايد هيچ گزندى به كسانى كه از نژاد كيان هستند ، برسد . همهء بزرگان و آزادگان را به جشن و سور بخوان و هر يك از آن مهتران را - كه تو از براى ايشان بود كه گيتى را