تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 736

مساهمون:

ص٧٣٦
شكار بود . ناگهان از دور ، مردى سترگ و پُر موى با گوشهاى بزرگى پديدار گشت . تنش به زير آن موها به رنگ نيل و دو گوشش به پهناى دو گوش پيل بود . چون پهلوانان اسكندر چنين كسى را بديدند ، او را كِشان كشان به پيش اسكندر بردند . اسكندر كه در او نگريست ، به او خيره ماند و پيوسته نام يزدان را بر او بخواند . آنگاه به دو گفت : برگوى كه كيستى و نامت چيست و از اين دريا چه مىيابى ؟ مرد به اسكندر گفت : اى شاه ، پدر و مادرم نام مرا گوش‌بستر نهادند . اسكندر ازو پرسيد كه : آن چيزى كه در ميان آب است و آفتاب از آن سوى آن برمىآيد ، چيست ؟ مرد گفت : اى شهريار ، هميشه با نامدارى در گيتى زندگانى كنى . بدان كه آن شارستانى همچون بهشت است كه گويى سرشت آن از خاك نيست . پوشش همهء ايوانها و خانه‌هاى آن تنها از استخوان است و بس . بر ايوانهاى آن جنگ افراسياب را از آفتاب نيز روشنتر نگاريده‌اند . چهرهء كى خسرو جنگ جو نيز با آن بزرگى و مردانگى و آهنگ او به خوبى بر آن استخوانها نگاريده شده است . در آن شهر هيچ گرد و خاكى نبينى . خوراك مردمانش نيز تنها از ماهى است و بجز اين هيچ چيزى نمىخورند . اكنون اگر شاه نامبردار فرمان دهد ، من بىهيچ سپاهى به آن شارستان بروم . اسكندر كه چنين شنيد ، به آن گوش‌ور گفت : برو و كسى از ايشان را بيآور ، تا ببينيم چه چيز نويى خواهيم ديد . گوش‌بستر بىدرنگ برفت و به شتاب مردمانى را از آن شارستان بيآورد . پس هشتاد مرد خردمند و كارآزمودهء برنا و پير با جامه‌هايى از خز و پرند از آب بگذشتند . هر كه از ميان ايشان پير و نام آور بود ، جامى زرّين پر از مرواريد در دست داشت . هر كسى هم كه جوان بود ، با تاجى در دست و سرى به زير افكنده ، به نزد قيصر آمد . همگى بدين سان به پيش اسكندر رفتند و او را نماز بردند و زمان درازى با او سخن گفتند . اسكندر آن شب را در آنجا گذراند و به گاه بانگ خروس ، آواى كوس از درگاه او برخاست . پس سپاه خود را - كه زمين به زير ايشان ناپديد گشته بود - از آنجا به سوى بابل كشانيد .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 736 | حكيم أبو القاسم الفردوسي