ده شتر ديگر را هم با درم بار كرد . همانا كه چون درم باشد ، اندوه به دل راه نيآبد . ديگر هزار سبد پر از لركيماس « 1 » و بيشمار از ديبا و جامه بود . يك جام زبرجد كه هشتاد و پنج مرواريد درشت ناسفته در آن بود ، به همراه يك جام لاژورد كه شست ياكند زرد در آن و نگينهايى از ياكند سرخ بر آن بود ، بيآورد و همهء آنها را به فرمانبران داد . و بدين سان با آن پيشكشها و بشارها به پيش سراپردهء اسكندر شهريار رسيدند . اسكندر از آن شاه يمن بپرسيد و او را بنواخت و نزديك خود بر تخت بنشاند . شاه يمن بر اسكندر آفرين بخواند و گفت : تو و سپاهيانت پيروز باشيد . بدان كه اگر دو ماه در اينجا بمانى تا خود و سپاهيانت از رنج راه بيآسايند ، مرا شاد خواهى ساخت . اسكندر كه چنين شنيد ، بر او آفرين كرد و گفت : هميشه خِرد ، يا تو بادا . آنگاه پگاه شاه يمن از پيش اسكندر بازگشت . سپاه كشيدن اسكندر سوى بابل اسكندر از يمن سپاه خود را به سوى بابل كشيد و از گَرد آن سپاهيان همهجا ناپديد گشت . يك ماه خود اسكندر با سپاهيانش براندند و هيچيك در آن يك ماه نيآسودند تا اين كه به نزديك كوهى رسيدند كه سر به آسمان برآورده بود و از بس بلند بود ، تيغ كوه ديده نمىشد . بر فراز آن ابر سياهى بود و گويى به كيوان نزديك بود . هرچه گشتند ، از هيچجايى راهى به آن نديدند . اسكندر شاه و سپاهيانش از آن كار فرو ماندند . ليك سرانجام با رنج بسيار از آن كوه خارا نيز بگذشتند . چون همگى از آن رفتن به ستوه آمدند ، در آن سوى كوه درياى ژرفى پديدار شد . سپاهيان از اين كه دريا و دشت و راه بديدند ، شاد گشتند و به سوى آن درياى ژرف براندند و پروردگار گيهان آفرين را بخواندند . در هر سو دد و دام بيشمارى بود و خوراك سپاهيان تنها از
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 735
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٣٥
هامش
( 1 ) - لركيماس به پارسى به معناى زعفران است .