ايستگاه برفتند تا اين كه به چغوان « 1 » رسيدند و شهر و باروى بزرگى بديدند . پس همهء بزرگان و نام آوران و خردمندان شهر با پيشكشها و بشارهايى به پيش اسكندر شهريار آمدند . اسكندر زود از ايشان پرسيد كه : آيا در اينجا چه چيز شگفتى داريد ؟ مرد گوينده به دو گفت : اى شهريار ، چيزى كه به كار آيد ، نداريم . در اين شهر تنها درويشى و رنج هست و بجز اينها هيچچيز ديگرى در اينجا نيست . چون اسكندر گفتار آن گوينده را بشنيد ، با سپاهيانش از چغوان به سوى هند رفت . پس سواران سندى و همهء كسانى كه از كار فور دلخسته گشته و دستها به خون ريختن شسته بودند ، با پيلان و دراى هندى به جنگ او شتافتند . خروش و نالهء كارناى برخاست . مهتر آن سنديان ، سوار سرافراز و خردمندى به نام بنداه بود . و بدين سان جنگى درگرفت و كوهى از كشتگان برپاى شد . چون شب فرا رسيد ، ديگر هيچيك از سنديان بر آن دشت نماندند و همه بگريختند . ليك اسكندر ، سپاه خود را از پس ايشان براند و هشتاد و پنج پيل به همراه تاج زرّين و شمشير و گنج از آنها بدست آورد . در همان هنگام زنان و كودكان و پير مردان ، گريان به سر راه اسكندر شاه آمدند و گفتند : اى شاه بيدار ، هوش به سر باز آور و اين سرزمين را مسوزان و كودكان را مكش . زيرا سرانجام روزگار تو نيز بسر آيد . پس خوشا كسى كه گيتى را به بد نگذراند . ليك اسكندر هيچ مِهرى بر ايشان نيآورد و از ميان آنها زنان و كودكان خردسال و جوان و پير فراوانى را به بردگى درآوردند . آنگاه اسكندر از راه بُست به سوى نيمروز آمد و در سراسر راه همهجا دشمنان را از ميان ببرد . سپس از آنجا با آن انجمن نامداران به سرزمين يمن رفت . چون شاه يمن از آمدن او آگه شد ، به همراه بزرگان يمن برفت و پيشكشهاى با ارزش و زيبايى را كه سزاوار ديد ، برگزيد . پس ده شتر را با بُرد يمانى « 2 » و پنج شتر را با دينار بار كرد .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 734
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٣٤
هامش
( 1 ) - اين نام به صورتهاى چفوان ، جغوان ، خفوان ، حفوان ، موقان و حلوان نيز آمده است . ر . ك . شاهنامه بروخيم ، ج 7 ، ص 1904 شاهنامه مسكو ، ج 7 ، ص 96 .
( 2 ) - نوعى پارچهء مخصوص يمن . برهان قاطع ، ماده برد .