فرستادهء فغفور چين با اسكندر - كه نمىدانست خود شاه است - روان شد . چون دريانورد روى اسكندر را بديد ، بشتافت و زود بادبان را بركشيد . آنگاه چون دستور اسكندر به همراه سپاهيانش به نزد او آمدند ، همهء كار خود را به ايشان بگفت . سپاهش كه چنين ديدند ، بر او آفرين بخواندند و همگى سر بر زمين نهادند . فرستادهء چينى ديگر بدانست كه او خود شاه است . پس فريادكنان ، پياده به راه آمد . ليك اسكندر به دو گفت : پوزش مخواه و در اين باره با فغفور سخن مگوى . آن شب بگذشت و بامداد فردا اسكندر شاه به آيين بر تخت بنشست . سپس به آن فرستاده چيزهايى ببخشيد و به دو گفت : همانا كه روان مسيحا با تو يار است « 1 » . به پيش فغفور چين برو و او را بگوى كه : به نزد ما آبرو بيافتى . اگر در اينجا باشى ، همهء چين از آن توست . اگر هم به جاى ديگرى بخرامى ، باز هم روا باشد . من نيز چندى در اينجا مىآسايم زيرا شايسته نيست اين همه سپاهيان را با تندى برانم . فرستاده كه چنين شنيد ، همچون باد برگشت و پيام قيصر را به فغفور بداد « 2 » . رسيدن اسكندر به كشور سند و جنگ كردن اسكندر شاه يك ماه در آنجا بماند و آنگاه چون آسوده شد ، سپاه خود را براند . چون از آن درياى سبز « 3 » بازگشتند ، راه دراز بيابان را در پيش گرفتند و ايستگاه به
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 733
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٣٣
هامش
( 1 ) - باز هم اشاره به حضرت مسيح ( ع ) پيش از زمان او !
( 2 ) - ر . ك . نظامى ، كليات خمسه ، شرفنامه ، ص 1242 - 1203 ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 253 - 251 تجارب الامم فى اخبار ملوك العرب و العجم ، ص 161 - 160 اسكندرنامه ( كاليستنس دروغين ) ، ص 250 - 221 بلعمى ، تاريخ بلعمى ، ج 2 ، ص 700 مسعودى ، مروج الذهب ، ج 1 ، ص 282 دينورى ، الأخبار الطوال ، ص 62 - 61 ابن اثير ، الكامل ، ج 3 قبل از اسلام ، ص 168 - 165 مسكويه ، تجارب الامم ، ج 1 ، ص 97 - 95 .
( 3 ) - مراد از درياى سبز يا اخضر همان درياى چين است .