تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 732

مساهمون:

ص٧٣٢

سپاهيانت مدان . آنگاه كه ديگر روزگار مهترى بسر آيد ديگر چه در سور بميرد و چه در كارزار . سرنوشت ايشان چنان بود كه روزگارشان در رزم با تو بسر آيد . پس تو از براى آنچه كه با ايشان كردى ، برترى مجوى . زيرا كه اگر از آهن نيز باشى ، بىگمان از اين گيتى درگذرى . فريدون و ضحّاك و جم كجا رفتند ؟ همگى همچون باد بيآمدند و چون دَم برفتند . بدان كه من نه از تو مىترسم و نه با تو جنگ مىآورم و نه همچون تو خيره‌سر مىگردم . زيرا خون ريختن آيين من نيست و بد كردن سزاوار كيش من نمىباشد . اگر مرا به پيش خود بخوانى ، براى تو شكست خواهد بود . زيرا كه من يزدان پرست هستم و شاه پرست نيستم . پس بيش از آن كه مىپندارى برايت چيزهايى خواهم فرستاد و مرا از اين بخشش هيچ سرزنشى نخواهد رسيد . اسكندر از شنيدن گفتار فغفور ، جگر خود را زخم خورده يافت و رخسارش رنگ شرمسارى به خود گرفت . پس در دل گفت : از اين پس هرگز مرا در گيتى نبينند كه پنهانى به جايى بروم . آنگاه اسكندر از ايوان به نشستنگاه خود آمد و كمر به بازگشت ببست . از سوى ديگر ، فغفور سرافراز كه از بخشش هيچ رنجى به دلش نيآمد ، در گنج بگشود . پس به گنجور بفرمود تا پنجاه تاج پر گوهر و ده تخت پيلسته و هزار بار شتر سيمينه و زرّينه و هزار بار شتر نيز از ديباى چينى و خز و پرند و كافور و شاهبوى و داربوى و خوشبوى و نيز سنجاب و آس « 1 » و موى سمور و نافهء مشك و كيمال « 2 » و تذرو ، از هر يك دو هزار با سد زين سيمين ستام و پنجاه زين زرّين ستام و سيسد شتر سرخ موى با چيزهاى شگفت‌انگيز و ناياب چينى بيآورد . آنگاه مرد دانا و شيرين سخنى را از ميان آن چينينان كهن برگزيد و به او بفرمود تا با درود و پيام به نزد اسكندر شاه برود و او را در چين به ميهمانى بخواند تا چندى به چين بيآيد و در آنجا بماند و نامداران چينى بر او آفرين كنند .

هامش
( 1 ) - آس به پارسى همان جانور قاقم را گويند كه سفيد است و سر دُم آن سياه مىباشد و از پوستش پوستين مىسازند . برهان قاطع ، ماده آس .
( 2 ) كيمال جانورى است با پوست كبودرنگ كه از پوستش پوستين مىسازند . برهان قاطع ، ماده كيمال .