خواهد بود .
چون سالار چين چنان نامهاى بديد ، برآشفت . ليك خاموشى برگزيد و بخنديد و به فرستاده گفت : همانا كه شاه تو را آسمان جفت است . اينك آنچه از ديدار و بالا و گفتار و مردانگى او مىدانى ، به من بگو . فرستاده گفت : اى سپهدار چين ، هيچكس را بر روى زمين همچون اسكندر مدان . مردانگى و خِرد و بخشش او از هر كسى بدتر است . بالاى او همچون سرو و زورش همچون پيل و بخشش او بسان درياى نيل است . زبانش چونان تيغ بُرنده است ، ليك با چربى و نرمى دالمن را نيز از ابر به زير مىآورد . چون فغفور چين اين سخنان را بشنيد ، انديشهء ديگرى بكرد . پس بفرمود تا در باغى خوان و مِى بيآوردند و همهجا را بيآراستند . و بدين سان تا شب فرا رسيد ، چندان مِى بخوردند كه سر آن ميگساران از مِى خيره گشت . آنگاه سپهدار چين به فرستاده گفت : اورمزد با شاه تو يار باد . بدان كه چون روز فرا رسد ، پاسخ آن نامه را خواهم داد . اسكندر كه چنين شنيد ، نيمهمست و با ترنجى در دست از ايوان سالار چين برفت .
چون خورشيد از بخش شير سر برآورد و آسمان ، شب را به زير آورد ، اسكندر دلش از انديشهء بد دور شد و به نزديك فغفور رفت . فغفور ازو پرسيد كه : ديشب كه از اينجا بيرون مىرفتى و مِىزده بودى ، بر تو چگونه گذشت ؟ آنگاه فغفور بفرمود تا دبير با كاغذ و مشك و خوشبوى به نزدش رَود . پس پاسخى به گرمى بنوشت و كاغذ چينى را همچون بهشت بيآراست . نخست بر يزدان دادگر ، آن خداوند مردى و داد و هنر و فرهنگ و پرهيز و كيش آفرين بكرد و آفرين پروردگار را نيز بر آن شاه روم بداد . آنگاه نوشت : آن فرستادهء چربگوى با آن نامهء شاه فرهنگ جوى برسيد .
همهء آن سخنان شاه را بخواندم و در بارهء آن با بزرگان سخن راندم . همهء آنچه را كه از رزم و شور و كار با دارا پسر داراب و فريان و فور گفته بودى و اين كه بر همهء ايشان پيروز گشتى و تو همچون شبانى شدى و همهء شهرياران بسان رمهء تو گشتند ، بخواندم . ليك تو دادگرى خداوند خورشيد و ماه را از براى مردانگى خود و فزونى
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 731
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٣١