تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 730

مساهمون:

ص٧٣٠

سپاهى را پذيره فرستاد . اسكندر كه به آن بارگاه بزرگ آمد و آن سپاه گزيدهء سترگ را بديد ، با جانى بدانديش و پر انديشه از دهليز به پيش فغفور دويد و او را نماز برد و زمان درازى در آن ايوان بنشست . فغفور ازو پرسيد و او را بنواخت و جايگاه نامورى برايش ساخت . چون خورشيد همچون چراغ روشنى سر از كوه برآورد ، اسپ بالايى را با جناغ « 1 » زرّين ببردند و آن فرستادهء شاه را پيش خواندند . اسكندر سخنان فراوانى براند و آنچه مىبايست ، بگفت و نامه را بداد و همهء سخنان قيصر را ياد كرد . در آن نامه آمده بود : از شاه روم ، سالار هر سرزمين ، همو كه همهء شاهان بر او آفرين مىخوانند ، به سوى فغفور و كشورآراى چين . در آغاز نامه چنين نوشته شده بود كه : آفرين ما بندگان بر پروردگار گيهان آفرين ، آن گيهاندار دادار و راهنما و خداوند پاكى و نيكىفزاينده . سپس چنين آمده بود كه : فرمان ما به سوى چين چنان است كه زمين آباد گردد . پس نبايد آهنگ جنگ با ما كنيد زيرا كه از جنگ بود كه روزگار بر فور و دارا - آن شهريار گيتى - و فريان تازى و ديگر بزرگان تنگ شد . از خاور گرفته تا باختر هيچكس از فرمان ما سر نمىپيچد . شمار سپاهيانم را آسمان نيز نمىداند . پس اگر سر از فرمان ما پيچى ، همانا كه تن و سرزمين خود را به رنج خواهى افكند . چون اين نامه را بخوانى ، ساو را فراهم ساز و با بدكردارى تن خود را رنجه مدار . اگر بيآيى و مرا با سپاهيانم ببينى و تو را يكدل و نيكخواه خود ببينم ، اين تاج و تختت را برايت خواهم گذاشت و از بخت هيچ گزندى بر تو نخواهد آمد . ليك اگر در آمدن به پيش من كه شاه تو هستم ، درنگ كنى و همچنان بخواهى كه از ما هيچ گزندى بر تو نرسد ، پس بايد كه همهء چيزهاى شگفت و ناياب چين را از زرّينه و تيغ و اسپ و نگين تا جامه و برده و تخت و پيلسته و ديباى پر مايه و گردنبند و تاج به سوى گنج ما بفرستى و بدين گونه سپاه مرا از راه بازگردانى و ديگر تخت و تاج و گنج تو در پناه

هامش
( 1 ) - جَناغ به طاق پيش زين اسب گفته مىشود . جُناغ به معناى دامنهء زين اسب و يا تسمهء ركاب و نيز نوعى از اسباب زايدهء زين است كه براى زينت نقاشى مىكنند . برهان قاطع ، ماده جناغ .