خود تيره و تار مساز . اسكندر پادشاه كه چنين شنيد ، از آن ترزفان پرسيد كه : اى مرد روشندل و پارسا ، از او بپرس كه آيا هنگامى كه اين روزگار شوم برايم پيش آيد ، من در روم خواهم بود تا شايد مادرم مرا ببيند و چادرى بر رخسارم كشد ؟ درخت گويا به اسكندر شاه گفت : ديگر راه خود را كوتاه كن و آماده شو . بدان كه نه مادرت و نه خويشان روم و نه پوشيده رويان آن سرزمين ، هيچيك تو را نخواهند ديد . ديرى نمىگذرد كه در شهر ديگرى مرگت فرا خواهد رسيد و اختر از تاج و تخت تو سير خواهد شد .
اسكندر كه دلش با شنيدن آن سخنان از شمشير بخت زخم خورده بود ، به لشگرگاه خود بازگشت و پهلوانان گردنفراز به پيش او رفتند . بزرگان آن شهر نيز پيشكشهايى بساختند و به پيش آن پادشاه بيآوردند . در ميان آنها جوشنى تابان همچون نيل بود كه بالا و پهنايش همچون پوست يك پيل بود . دو دندان ماهى به درازاى پنج ارش بود كه برداشتن آنها نيز دشوار بود . ديگر زره و ديباى پر مايه و سد تخم مرغ ساخته شده از زر بود كه سنگينى هر يك به سنگ درم ، شست من بود .
كرگدنى نيز ساخته شده از زر و گوهر به همراه آنها بيآوردند . اسكندر كه خون دل مىگريست ، آنها را از ايشان بپذيرفت و سپاه خود را از آن شهر براند .
رفتن اسكندر به نزديك فغفور چين
اسكندر از آنجا سپاهيان را به سوى چين كشانيد و در ايستگاهى فرود آورد . پس به دبير فرمود تا از سوى اسكندر شهرگير نامهاى بنويسد . در آن نامه همه گونه خوب و زشت بگفت . آنگاه چون نويسنده ، نامه را بنوشت ، خود اسكندر بسان فرستادهاى برفت و مرد بينا دل و آزادهاى را كه با او يكدل و يك سخن بود برگزيد .
سپس سپاه را به سالار سپاهيان سپرد و پنج تن از دانايان رومى را با خود ببرد .
چون به فغفور از آمدن فرستادهاى به سوى چين آگاهى رسيد ، فغفور چندين
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 729
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٢٩