تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 728

مساهمون:

ص٧٢٨

ترزفانى به دو گفت : چون نُه تَسو « 1 » از روز بگذرد ، اين درخت چنان سخنگوى مىگردد كه نيكبخت آواز آن را بشنود . اسكندر پرسيد كه : اى نيكبخت ، برگوى كه چون از آن درخت بگذريم ، ديگر چه شگفتىاى پيش مىآيد ؟ مرد در پاسخ او گفت : چون از آن بگذرى ، ديگر جايى برايت نخواهد ماند زيرا راهنما آن را پايان گيتى مىخوانَد . اسكندر نيكبخت با آن روميان براند تا اين كه به نزديك آن درخت گويا رسيد . زمينش از گرمى دميده مىشد و از پوست ددان ، خاك را نمىديد . پس از آن مرد گوينده پرسيد كه : اين پوستها چيست و چه كسى اين ددان را اين گونه دريده است ؟ مرد نيكبخت به دو گفت : اين درخت چندين ريدك دارد كه خوراكشان را از گوشت ددان مىجويند . چون خورشيد بر گنبد آسمان بگشت ، اسكندر خروشى ترسناك و ناسودمند از بالا شنيد كه از برگ آن درخت بلند بيآمد . پس بترسيد و از آن ترزفان پرسيد كه : اى مرد بيدار نيك انديش ، اين برگ گويا چه مىگويد كه اين چنين دل را به خوناب مىشويد ؟ مرد گفت : اى نيكبخت ، برگ اين شاخ درخت مىگويد كه اسكندر از چه رو اين همه راه مىپويد ؟ اكنون بايد راهِ رفتن از اين گيتى را بجويد . چون چهارده سال از شاهى او بگذشت ، ديگر بايد از آن تخت بزرگى برود . اسكندر كه چنين شنيد ، دلش از آن رهنمون پر از درد گشت و خون بگريست . پس از آن يك بار نيز لب به سخن نگشود و تا نيمه‌شب پر از اندوه بود . در آن هنگام برگ آن درخت ديگر سخنگوى شد . بار ديگر اسكندر از آن نيكبخت پرسيد كه : اين شاخهء ديگر چه مىگويد ؟ مرد سخنگوى راز از نهفت بگشود و گفت : اين شاخهء ماده مىگويد كه تو پيوسته در اين گيتى فراخ از براى آز و فزون خواهى در رنج هستى . از چه رو اين چنين روان خود را مىآزارى ؟ آز تو همين گشتن تو به گِرد گيتى و آزردن كسان و كشتن پادشاهان است . ليك چون كسى بسيار در گيتى درنگ نخواهد كرد پس روز را بر

هامش
( 1 ) - تَسو به پارسى به معناى هر يك از 24 ساعت شبانروز است .