تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 727

مساهمون:

ص٧٢٧
پس اكنون بايد باز گردى ، زيرا زندگانيت كوتاه شد و تخت شاهى تو بىشاه گشت . اسكندر از شنيدن آن خروش بترسيد و شتابان همچون دود به لشگرگاه خود بازگشت . سپس همچنان كه خروشان نام يزدان را بر زبان مىآورد ، زود سپاهيان خود را از آنجا براند . بدين گونه اسكندر كه از انديشهء جان خود اندوهگين گشته بود ، از پيش آن كوه ، راه بيابان را در پيش گرفت و گريان و دردمند ، سپاه را براند . ديدن اسكندر ، درخت گويا را اسكندر از آن راه بيابان به شهرى رسيد و از آن رو كه آواى مردم را بشنيد ، شاد گشت . همهء آن سرزمين پر از باغهاى آباد و دل مردمش از آن خرّمى ، شاد بود . پس همهء بزرگان شهر به پيشواز او آمدند و همگى بر او آفرين بخواندند و زر و گوهر بسيار بر او بيافشاندند . همه مىگفتند : اى شهريار ، جاويد باشى زيرا كه به شهر ما بيآمدى . بدان كه تا كنون هرگز سپاهى به اين شهر نيآمده و كسى نام شاه را نشنيده است . اكنون كه بيآمدى ، جان ما در پيش تو است . روشن روان و تندرست باشى . اسكندر از ديدار آن مردمان دلشاد گشت و ديگر تن خود را از رنج آن راه بيابان آزاد كرد . پس از ايشان پرسيد كه : آيا در اينجا چه چيز شگفتى هست كه بايد از آن پند گرفت ؟ راهنمايى به دو گفت : اى شاه پيروز و پاك انديش ، در اينجا شگفتىاى هست كه كسى در آشكار و نهان به مانند آن نديده است . درختى در اينجا هست كه دو بُن آن با هم جفت گشته‌اند . براستى كه شگفتىاى همچون آن را نشايد نهفتن . يكى از آن دو بُن ، ماده و ديگرى نرّ است و آن درخت ، درختى سخنگوى و با شاخ و رنگ و بوى مىباشد . در شب ، ماده گويا و بويا مىشود و چون روز فرا رسد ، نرّ گويا مىگردد . اسكندر كه چنين شنيد ، با آن سواران روم و نامداران آن سرزمين برفت و از ايشان پرسيد كه : اكنون چه هنگامى آن درخت به آواى سخت سخن سرا مىگردد ؟