مأجوج رها گشت و زمين جاى نشستن شد . از براى آن بند نامور اسكندرى بود كه گيتى از جنگ و بدكاران آزاد گشت . بالاى آن بند پانسد ياز « 1 » و پهناى آن نزديك سد ياز بود مهتران كه چنين ديدند ، بر اسكندر آفرين خواندند و گفتند : زمان و زمين بىتو مبادا . آنگاه از هرچه كه در آنجا بود ، فراوان به نزديك اسكندر شاه ببردند . اسكندر نيز كه گيتى از كار او در شگفت گشته بود ، آنها را از ايشان بپذيرفت « 2 » . ديدن اسكندر ، مرده را در ايوان ياكند زرد اسكندر پس از آن يك ماه نيز راه برفت ، تا اين كه سرانجام هم او و هم سپاهيانش از آن راه رنجه گشتند . اين چنين برفتند تا اين كه به نزديك كوهى رسيدند كه بر آن نه جاى دد و دام بود و نه مردم . بر فراز آن كوه خانهاى از ياكند زرد بود كه در سراسر آن چراغدانهاى بلور آويخته و در ميانش چشمهء آب شور بود . گوهر سرخى نيز بجاى چراغ بود و فروغ آن چراغ در آب افتاده و از براى آن گوهر همهء خانه همچون آفتاب روشن گشته بود . در كنار آن چشمه دو تخت زرّين نهاده شده بود و شوربختى را بر آن خوابانيده بودند . تنش همچون مردمان ليك سرش چونان گراز بود و با بيچارگى بر آن تخت ناز مرده بود . به زيرش بسترى از كافور و بر رويش چادرى از ديبا بود . هر كسى كه به آنجا مىرفت تا چيزى از آنجا ببرد و يا اين كه پا در آن خانه بگذارد ، تنش لرزان مىگشت و بر خاك مىافتاد . ناگهان از آن چشمهء آب شور خروشى بيآمد كه : اى مرد آزمند ، اين همه مشور . چيزهاى بسيارى ديدى كه كسى آنها را نديده بود .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 726
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٢٦
هامش
( 1 ) - همان باز ، مقدار از سر انگشتان دست تا آرنج را گويند . برهان قاطع ، ماده ياز .
( 2 ) - ر . ك . نظامى ، كليات خمسه ، اقبالنامه ، ص 1494 - 1485 طرسوسى ، داراب نامه ، ج 2 ، ص 583 - 582 ابن خردادبه ، مسالك و ممالك ، ص 145 - 139 ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 254 - 253 تجارب الامم فى اخبار ملوك العرب و العجم ، ص 166 - 165 مجمل التواريخ و القصص ، ص 57 جوزجانى ، طبقات ناصرى ، ج 1 ، ص 150 - 149 دينورى ، الأخبار الطوال ، ص 62 ابن اثير ، الكامل ، ج 3 قبل از اسلام ، ص 170 - 168 . مكان اين سد در حدود دشت قبچاق دانسته شده است . از جمله : صور الأقاليم ، ص 104 .