آوازهاى بزرگ مىغرند . اينك اگر اسكندر پادشاه چارهاى بسازد كه دل ما از اين اندوه تهى گردد ، آفرين بسيارى از هر كس خواهد يافت . پس تو كه از يزدان پاك ، بىنياز نيستى ، بزرگى كن و چارهء كار ما را بساز . اسكندر از كار ايشان در شگفت و اندوه گشت و بيانديشيد . آنگاه به ايشان گفت : ما گنج خود را در اين راه مىدهيم و شمايان نيز بايد يارى كنيد و رنج ببريد . باشد كه به نيروى خداوند يگانه و نيكىدهش ، با چارهگرى راه ايشان را برآورم . همهء مردم آن شهر گفتند : اى شهريار ، بد روزگار از تو دور بادا . هر آنچه از ما بخواهى ، همگى بندهات هستيم و تا زنده باشيم ، تو را پرستنده خواهيم بود . هر چيزى كه بخواهى ، برايت مىآوريم ، زيرا كارى بيش از اين نداريم . آنگاه اسكندر بيآمد و به آن كوه نگاه كرد . سپس گروهى از فرزانگان را بيآورد و بفرمود كه : آهنگران را به همراه مس و روى و پتك گران و نيز گچ و سنگ و هيزم بيشمار ، چندان كه به كار ما مىآيد ، به اينجا بيآوريد . پس بيشمار از هر چيزى كه اسكندر بخواست ، به نزد او بردند . چون همهء كارها ساخته شد ، همهء استادان آهنگر و ديوارگر گيتى به پيش اسكندر آمدند تا در آن كار شايسته ياور او باشند . از هر كشورى گروههاى دانشمندان بيآمدند و از دو پهلوى كوه ، دو ديوار تا سر تيغ كوه برآوردند كه پهناى آن سد ارش بود . در آن ديوار ، يك ارش انگِشت « 1 » و يك ارش نيز آهن بريختند و در ميانشان نيز گوگرد و اندكى مس بپراكندند . همانا كه افسون و چارهء شاهان چنين باشد . و بدين سان از خاك تا تيغ كوه ، در هر رده يك گوهر بريختند . سپس نفت و روغن بسيار با هم بيآميختند و بر روى آن گوهران بريختند . آنگاه يك خروار انگِشت بر روى آنها گذاشتند و اسكندر بفرمود تا در آنها آتش بزدند و سد هزار آهنگر به فرمان آن شهريار پيروزگر چنان در آنها دميدند كه خروش آنها از كوه برآمد و ستاره نيز از گرماى آن آتش به ستوه آمد . و بدين سان آن گوهرها بر آن آتش تيز گداخته گشتند و گيتى از يأجوج و
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 725
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٢٥
هامش
( 1 ) - اَنْگِشت به معناى زغال است .