بستن اسكندر ، بند يأجوج و مأجوج
چون اسكندر خاور را بديد ، به سوى باختر رفت . در سر راهش شارستان پاكى ديد كه گويى هيچ باد و خاكى بر آن نگذشته بود . چون از پشت پيل آواى كوس بيآمد ، بزرگان تا دو كُروه به پيشواز او آمدند . اسكندر شاه كه ايشان را بديد ، بنواخت و گردن آنها را تا به خورشيد برافراخت . آنگاه از ايشان پرسيد : آيا در اينجا چه چيز شگفتى هست ؟ همگى به پيش آن شهريار زبان به ناله از روزگار بگشودند و گفتند :
ما را كار سختى در پيش است كه اكنون آن را به شاه پيروز بخت بگوييم . از فراز اين كوه تا به ابر ، دل ما پر از درد و رنج و خون است . چنان از يأجوج و مأجوج آزرده دل هستيم كه نزديك است دل از تن بگسليم . چون گروهى از ايشان به شهر ما آيند ، ديگر بهرهء ما تنها اندوه و رنج خواهد بود . روى ايشان سياه و همچون روى شتر و زبانهايشان نيز سياه و ديدههايشان همچون خون و دندانهايشان بسان گراز است .
هيچكس را ياراى رفتن به نزديك آنها نيست . همهء تنشان پر از موهاى نيلىرنگ است و بر و سينه و گوشهايشان همچون نيل مىباشد . آنگاه كه مىخوابند يك گوش خود را بستر خويش مىسازند و گوش ديگر را همچون چادرى به روى تن مىافكنند . از هر مادهء ايشان هزار بچّه زاييده مىشود و شمار ايشان را كسى نداند .
به هنگام گرد آمدن همچون ستوران مىشوند و به مانند گورخران مىدوند . به گاه بهار كه از ابر خروشى به گوش مىرسد و درياى سبز به جوش مىآيد ، آنگاه كه ابر آن اژدها را از روى كوههء دريا برمىدارد ، آسمان بسان شير مىخروشد و ابر آن اژدها را بر كوه فرو مىافكند . پس گروههايى از ايشان مىآيند و از سالى تا سال ديگر آن خوراك ايشان باشد . پس از آن خوراك ايشان گياهان مىگردد و براى جستجوى آن به هر سو مىدوند . چون سرما فرا مىرسد ، ايشان سخت لاغر مىشوند و آوازشان همچون كبوتر مىگردد . ليك در بهار از براى خوردن آن اژدها به مانند گرگى با
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 724
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٢٤