تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 721

مساهمون:

ص٧٢١
سپاهيانم به درون آن تاريكى بروم تا ببينم كه كردگار گيهان بر اين آشكارا چه چيزى را نهان دارد . يزدان ، پناه من و نمايندهء آن آب و راه به من است . تو نيز پيش رو باش . چون سپاه اسكندر به سوى آب زندگانى گذشت ، خروش الله اكبر از دشت بيآمد . چون خضر از ايستگاهى مىرفت ، خوردنيهايى گوناگون در آنجا مىگذاشت . بدين سان دو شبانروز برفت . ليك لب هيچكس به خوردن نجنبيد . به سديگر روز در ميان آن تاريكى دو راه پديدار گشت و در همان هنگام اسكندر شاه ، خضر را گم كرد . خضر پيامبر به سوى آن زندگانى رفت و سر زندگانى خود را تا به كيوان كشانيد و سر و تن خود را با آن آب روشن بشست . همانا كه خضر هيچ نگهدارى بجز يزدان پاك نجست . پس بخورد و بيآسود و زود برگشت و پروردگار را ستايش و آفرين بكرد . گفتگوى اسكندر با مرغان از سوى ديگر ، چون اسكندر به سوى روشنايى رسيد ، كوه بلند و درخشانى بديد . بر سر آن كوه خارا ستونهايى از چوب داربوى تا به ابر برآورده بودند و بر سر هر ستونى كنامى بزرگ بود و مرغ سبز سترگى بر آن نشسته بود . آن مرغان به زبان رومى سخن راندند و آن شاه پيروز را بخواندند . چون قيصر آواز ايشان را بشنيد ، به نزديك آن مرغان شتافت . مرغى از ميان آنها به اسكندر گفت : اى دلآراى ، از اين سراى سپنجى چه مىجويى ؟ زيرا اگر سر به آسمان نيز برآورى ، باز هم ازو مستمند بازخواهى گشت . اكنون كه به اينجا آمدى ، آيا هيچ زنى و يا باغى برآورده از خشت زرّين نديدى ؟ اسكندر به دو گفت : هم آن زن و همچنين نشستنگاهى را ديده‌ام . چون مرغ اين سخن را بشنيد ، پايين تر نشست . اسكندر يزدان پرست به دو خيره شد . باز مرغ ازو پرسيد كه : آيا در گيتى بانگ رود و آواى مست و سرود را شنيده‌اى ؟ اسكندر گفت : هر كسى كه در روزگار بهره‌اى از شادى نگيرد ، اگر چه دل و جان خود را نيز برفشاند ، كسى او را شاد نخواند . پس آن مرغ از فراز آن ستون داربوى بر خاك