اسكندر به شهر ايشان درآمد و هرچه مىخواست ، بديد و كم و بيش كار ايشان را جويا شد و آنجا بود تا اين كه رازهايشان را بدانست . سپاه به باختر راندن اسكندر چون اسكندر هر چيز را كه مىخواست ، بپرسيد و دريا را بديد ، از آنجا سپاهيان خود را به سوى باختر كشانيد . در آن سو شارستانى بزرگ به پيش او آمد كه مردمان سترگى در آن بودند . موهاى همهء ايشان سرخ و رويشان زرد بود و همگى شايستهء جنگ بودند . پس با فرمانبرى به پيش اسكندر رفتند و همچون ديوانگان دست بر سر زدند . اسكندر از آن سركشان بپرسيد كه : در اينجا چه نشانى از شگفتى مىباشد ؟ پير مردى از ايشان گفت : اى شاه نيك اختر شهرگير ، بدان كه در آن سوى شهر آبگيرى هست كه تا كنون نديدهام كسى از آن آب بهرهمند گردد . زيرا كه خورشيد تابان در آن درياى ژرف ناپديد مىگردد . آنگاه در پس آن چشمه ، گيتى تيره مىشود و آشكاراى گيتى نهان مىگردد « 1 » . در بارهء آن جاى تاريك چندان سخن شنيدهام كه هرگز پايان نيابد . مرد خردمند و يزدان پرستى مىگويد كه در آنجا چشمهاى هست كه آن را آب زندگانى مىخوانند . آن روشندل پر خرد گفته است كه هر كسى كه از آب زندگانى بخورد ، ديگر هرگز نميرد . آن چشمه راه به بهشت دارد و چون تن خود را در آن بشويى ، همهء گناهانت بريزد . اسكندر كه چنين شنيد ، به دو گفت : چگونه چهارپايان مىتوانند در آن جاى تاريك بروند ؟ مرد يزدان پرست گفت : در آن راه بايد بر كرّهاسپ نشست . پس اسكندر به چوپان بفرمود كه همهء گلههاى اسپانى را كه رها هستند به لشگرگاه بيآورد . آنگاه دو هزار كرّهاسپ كه همگى چهار ساله و شايستهء كارزار بودند ، برگزيد .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 719
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧١٩
هامش
( 1 ) - اسكندرنامه ( كاليستنس دروغين ) ، ص 211 - 210