تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 720

مساهمون:

ص٧٢٠
جستن اسكندر ، آب زندگانى اسكندر بزرگان بيدار دل را فراخواند و سپاهيان را با شادى از آنجا براند . همچنان برفت تا اين كه به سوى شهرى رسيد كه آن را هيچ ميان و كرانه نديد . شهرى پر از باغ و ميدان و ايوان و كاخهاى فراخ بود . پس اسكندر در آنجا فرود آمد و بامداد بىسپاهيانش به نزديك آن چشمه رفت . در آنجا چندان درنگ كرد كه خورشيد زرد گشت و در آن چشمهء لاژوردين فرو شد . چون اسكندر آن شگفتى را كه خورشيد درخشنده از گيتى ناپديد شد ، از يزدان پاك بديد ، با دلى پر از انديشه‌هاى دراز به لشگرگاه خويش بازگشت و آن شب تيره را به ياد پروردگار گيهاندار گذراند . سپس در انديشهء آن آبى شد كه آن دهگان چون از بخشش ايزدى ياد كرد ، آن را آب زندگانى ناميد . پس هر كسى را از ميان سپاهيانش شكيبا يافت ، برگزيد . آنگاه براى بيش از چهل روز خوردنى برداشت و بشتافت تا ببيند كه چه شگفتىاى خواهد ديد . اسكندر سپاهيان ديگر را در آن شارستان جاى داد و پيش رويى براى ايشان بجست و برپا داشت . در اين راه ، خضر [ ع ] - سر نامداران آن انجمن - راهنما و سگالشگر اسكندر بود . اسكندر كه دل و جان خود را به پيمان او سپرده بود ، به فرمانش بيآمد . اسكندر به خضر گفت : اى مرد بيدار دل ، دل خود را به اين كار تيز بگردان . بدان كه اگر آب زندگانى را به دست آوريم ، بسيار بر پرستش يزدان درنگ خواهيم كرد . نميرد كسى كو روان پرورد * به يزدان پناهد ز راه خرد دو مُهره به همراه من است كه در شب تيره چون آبى ببيند ، همچون آفتاب تابيدن گيرد . يكى از اين دو مُهره از آن تو باشد . آن را بگير و به پيش برو و جان و تن خويش را نگاهبان باش . مهرهء ديگر نيز براى من شمالهء راه باشد و با آن به همراه