شاه است . همهء آنها را مىسنجيم تا سنگينى هر يك با آن گوهران يك و نيم من « 1 » باشد . چون بدانيم كه اسكندر شاه نزديك گشته است ، همگى به پيشواز او آييم زيرا از دانايى و فرّهى آن شاه به نزد ما آگهى رسيده است . فرستاده به نزد اسكندر بازگشت و پاسخ ايشان را بگفت . اسكندر سپهبد همهء آن سخنان را خردمندانه يافت . پس او كه از كار آن زنان در شگفت گشته بود ، سپاهيان خود را از آن ايستگاه براند . چون دو ايستگاه بيآمد ، بادى برخاست و پس از آن چنان برفى بيآمد كه تا سر كوهها را بپوشاند . بسيارى از نوكران در آن سرما و برف تباه گشتند . اسكندر باز هم با سپاهيانش در آن سرماى سخت تا دو ايستگاه برفت . چون به نزديكى شهرى رسيد ، ناگهان دود و ابرى سياه برآمد و [ چنان گرم شد ] كه گويى سپاهيان بر آتش راه مىرفتند . از آن گرما دوش آن آزادگان در زير زره بسوخت . بدين گونه اسكندر برفت تا اين كه به شهرى رسيد كه مردم آن به سياهى شب تيره بودند . لبانى آويزان و پهن و به سياهى كرف و شَبَه « 2 » داشتند . ديدههايشان همچون خون بود و از دهانشان آتش بيرون مىآمد . آن سپاه زشت چهره ، پيلان بسيارى به سر راه اسكندر ببردند و او را گفتند : بدان كه اين برف و باد دمان - كه از آن به شمايان زيان رسيد - از ما بود . زيرا هرگز كسى از اين راه نگذشته است و ما تنها تو و سپاهيانت را ديديم و بس . آنگاه اسكندر از آنجا با دلى آراسته به سوى شهر زنان آمد . از سوى ديگر آن دو هزار زن با افسر و گوشوار از دريا بگذشتند . در آنجا بيشهاى پر از آب و درخت و جايگاهى براى نيكبختان و روشندلان بود . پس در آن مرغزار گستردنيهاى پر از رنگ و نگارى بيافكندند و خوردنيهايى بر روى آنها نهادند . چون اسكندر به شهر هروم رسيد ، آن زنان از آن سرزمين آباد به پيش او رفتند و آن همه تاج و جامه و گوهر و رنگ و بوى را به نزد او بردند . اسكندر آنها را از ايشان بپذيرفت و ايشان را بنواخت و به خرّمى بر ايشان جايگاهى بساخت . چون آن شب بگذشت و روز فرا رسيد ،
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 718
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧١٨
هامش
( 1 ) - يك و نيم من برابر با يك رطل است .
( 2 ) - شَبَه نام سنگى سياه و براق است .