آتش بيرون مىآمد . چون آن گاوها را از سر كوه بيانداختند ، اژدها آنها را همچون باد فرو برد . چون همهء آن پوست و گوشت گاوها را بخورد ، زهر بر اندامش پراكنده شد و همهء رودههايش را سوراخ بكرد و به مغز سرش نيز راه بيافت . اژدها كه چنان شد ، چندى سرش را بر آن كوه سنگى بزد . سپاهيان اسكندر نيز بر او تير بباريدند تا اين كه سرانجام آن اژدهاى نخچيرگير همچون كوه از پاى درآمد . پس سپاهيان از آنجا تيز برفتند و تن اژدها را به خوارى در آنجا رها ساختند « 1 » . سپس اسكندر سپاهيانش را به كوهى ديگر آورد كه همهء آن مردان پرخاشخر از ديدنش خيره گشتند . كوهى سخت بلند و سر آن همچون تيغ شمشير بود . بر آن تيغ كوه ، بدور از هر كسى ، تخت زرّينى نهاده شده بود و پيرى بر آن تخت زر مرده بود . همانا كه او را پس از مرگ نيز فرّ بود . چادرى از ديبا بر او كشيده شده و افسرى از گوهرهاى گوناگون بر سرش بود . پيرامونش يك سره پر از سيم و زر بود . ليك هيچكسى را بر او گذر نبود . هر كسى كه به آن كوهسار مىرفت تا از آن مرده چيزى بردارد ، بىهيچ بيمى بر آن كوه به خود مىلرزيد و پيچان مىشد و مىمرد . اسكندر كه چنين ديد ، به بالاى آن كوه برفت تا آن مرده و سيم و زر او را بنگرد . ناگهان بانگى شنيد كه : اى شهريار ، روزگارى را در گيتى بگذراندى . تخت شاهان بسيارى را از ايشان تهى ساختى و سر خود را به آسمان برافراختى . دوست و دشمن بسيارى را تباه بكردى . ليك اكنون هنگام رفتن تو از اين گيتى برسيد . رخسار اسكندر شاه از شنيدن آن آواز ، به زردى چراغ گشت و با دلى پر از داغ از آن كوه بازگشت « 2 » .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 714
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧١٤
هامش
( 1 ) - تجارب الامم فى اخبار ملوك العرب و العجم ، ص 163 - 162 .
( 2 ) - تجارب الامم فى اخبار ملوك العرب و العجم ، ص 163 .