اسكندر كه چنين ديدند ، چنان با تير و تيغ به ايشان بتاختند كه گويى روز روشن ، سياه گشت . چون ديگر چندان از آن نرم پايان نماندند ، اسكندر بيآسود و سپاه خود را از آنجا براند « 1 » . اسكندر همچنان بتاخت تا به شهرى رسيد كه آن را هيچ ميان و كرانهاى نديد . پس مردم آن به آيين ، همگى با دلى شاد به پيش اسكندر آمدند و همه گونه گستردنى و پوشيدنى و خوردنى براى او و سپاهيانش ببردند . اسكندر از ايشان بپرسيد و آنها را بنواخت و به اندازه بر ايشان پايگاه بساخت . سپس سراپرده را بر دشت كشيدند و سپاهيانش نيز جايى را در آن دشت بجستند . در آنجا كوهى سر به آسمان برآورده ديد كه بر آن كوه مردم اندكى بودند ، ليك چون شب تيره مىشد ، يكى از ايشان نيز در آنجا نمىماند . اسكندر از ايشان پرسيد كه : برگوييد كه راه كدام است و سپاهيان را از چه راهى بايد راند ؟ همهء ايشان بر او آفرين خواندند و گفتند : اى شهريار نامور زمين ، اگر بتوانى از اين كوه بگذرى ، راه خود را خواهى يافت . بدان كه اژدهايى در آن سوى كوه است كه گرگ نيز از رنج زهر او به ستوه مىآيد . سپاه را ياراى گذشتن از پيش او نباشد . دود زهرش تا به ماه برمىآيد و از دهانش آتش مىافروزد و گيسوانش پيل را نيز به دام مىافكند . ما مردمان اين شهر ، همگى نيز در برابر او توانى نداريم . هر شب او را پنج گاو براى خوراك بايد . ما نيز آنها را پر از انديشه و با نرمى به آن كوه خارا مىبريم تا آن اژدها به اينسوى كوه نيآيد و ما را رنجى نرساند . اسكندر كه چنين شنيد ، از گنج خود به ايشان درم بداد و پنج گاو با خود بيآورد . آنگاه آنها را بكشت و پوست از سرشان بيرون كشيد و آن پوستها را به زهر و نفت بيآكند و به سوى اژدها شتافت . نيز بفرمود تا آن پوستها را برداشتند . آنگاه اسكندر با دَم ، آن پوستها را پر از باد ساخت و يزدان نيكىدهش را ياد كرد . چون اسكندر شاه به نزديكى اژدها رفت ، او را بسان ابرى سياه بديد . زبانش كبود و چشمانش چون خون بود و از دهانش
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 713
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧١٣
هامش
( 1 ) - اسكندرنامه ( كاليستنس دروغين ) ، ص 98 - 96 .