تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 712

مساهمون:

ص٧١٢

بيشمار از ايشان بكشتند . پس حبش سر از كارزار بپيچيد . از آن همه خون ريختن ، روى زمين همچون درياى چين گشت . چون سراسر آن در و دشت به خون آلوده شد و در هرجا انبوهى از كشتگان بيافتاد ، اسكندر بفرمود تا بر آن توده‌ها خاشاك بريزند و آنها را به آتش بكشتند . چون شب تيره شد ، آواز گرگى بيآمد . اسكندر كه چنين شنيد ، گبر و كلاهخود بپوشيد . پس پيلى به پيش آمد كه شاخى به رنگ نيل در سر داشت . آن پيل بسيارى از آن نامداران را بكشت و اگر چه فراوان بر او تاختند ، ليك پشت ننمود . سرانجام او را كه كوهى آهنين و پيل گير بود ، با تير بكشتند . سپس اسكندر به شتاب سپاهيان خود را از آنجا براند و فراوان نام دادار گيهان را بخواند « 1 » . رسيدن اسكندر به شهر نرم پايان و كشتن اژدها چون اسكندر به نزديكى نرم پايان رسيد ، مردم بيشمارى در آنجا بديد . هر يك از پهلوانان همچون سرو بلندى بودند . ليك ايشان را اسپ و جوشن و تيغ و گرزى نبود . سپاهى برهنه همچون ديو بودند كه فريادى بسان تندرى خروشان از ايشان برآمد و همچون باد خزان كه بر درختى بوزد ، سنگ باران سختى بكردند . سپاه

هامش
( 1 ) - تجارب الامم فى اخبار ملوك العرب و العجم ، ص 147 . دينورى در اين باره بجاى حبشه از سودان نام مىبرد و مىنويسد : « آنگاه [ اسكندر ] آهنگ سرزمين سودان كرد و در آن مردمى را به سياهى كلاغ ديد كه همگان با تن و پاى برهنه در بيشه‌زارها مىگشتند و از ميوه‌ها مىخوردند و اگر گرفتار قحط سال و كمبود مىشدند ، برخى از ايشان برخى ديگر را مىخوردند . و او از ايشان گذشت و خود را به كنار دريا رساند » . الأخبار الطوال ، ص 58 . برخى روايت كرده‌اند كه اسكندر پس از سرزمين حبشه يا سودان به عدن ( از نواحى يمن ) رفت و در آنجا تبّع اقرن - پادشاه يمن - پيش او آمد و اظهار فرمانبردارى كرد و اسكندر را به شهر صنعاء در آورد و اسكندر يك ماه در آنجا بود . ر . ك . دينورى ، الأخبار الطوال ، ص 59 - 58 تجارب الامم فى اخبار ملوك العرب و العجم ، ص 147 اسكندرنامه ( كاليستنس دروغين ) ، ص 132 - 107 .