تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 711

مساهمون:

ص٧١١

پيرامون آن نىهايى بسان درخت و به سختى چوب چنار روييده بود . پهناى آن بيشتر از ده رش و بالاى آن چهل رش بود . همهء خانه‌ها را در آنجا از چوب نى بساخته و پِى آنها را نيز با نِى فرو برده بودند . شايسته نبود كه اسكندر بسيار در آن نِيستان درنگ كند زيرا آب آن را از براى شورى نمىتوانستند بخورند چون اسكندر از آن آب نيز بگذشت ، به جايى رسيد كه درياى ژرفى پديدار گشت . همه‌جا خرم و آبش همچون انگبين و خاكش مشك سارا بود . پس از آن آب بخوردند و آهنگ خواب بكردند . ناگهان مارهاى پيچان بسيارى از آب بيرون آمدند . از آن بيشه نيز كژدمهايى آتشين رنگ بيآمدند و گيتى بر آن خفتگان ، تار و تنگ گشت . در هر گوشه بزرگان و دانايان و پهلوانان فراوانى بمردند و سپس از هر سو سد گراز با دندانهاى درازى همچون الماس بيآمدند و از سوى ديگر نيز شيرهايى بيآمدند كه از گاو نيز بزرگتر بودند و آن سپاهيان را ياراى جنگ با آنها نبود . سپاهيان اسكندر كه چنين ديدند ، در آن نيستان آتش افكندند و چندان از آنها بكشتند كه ديگر راه رفتن سپاهيان تنگ شد . اسكندر - آن شاه خورشيدفش - از آنجا بشتافت تا اين كه به سرزمين حبش « 1 » رسيد . در آنجا مردمانى به سياهى پر زاغ و با چشمهايى همچون چراغ بديد . سپاهى زورمند و تناور و بالابلند بودند كه تنشان برهنه بود . چون آن مردم از دور ، گَرد سپاه اسكندر را بديدند ، خروشى به ابر سياه برآمد . هزاران هزار سپاهى از ايشان انجمن گشتند چنان كه ديدهء اسكندر شهريار از ديدن آنها تيره شد . و بدين سان آن مردمان به سوى اسكندر روى نهادند و بسيارى از پرخاش جويان او را بكشتند . سرنيزه‌هاى خود را كه از استخوان بود ، بر تن آن سپاهيان اسكندر فرود مىآوردند . اسكندر شهريار كه چنين ديد ، به سپاهيان فرمود كه جنگ افزار بردارند . خود حبش كه از آن سپاه شيرفش اندوهگين گشته بود ، برهنه به جنگ آمد . ليك سپاهيان اسكندر

هامش
( 1 ) - همان حبشه يا اتيوپى امروزين .