تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 710

مساهمون:

ص٧١٠

آنگاه اسكندر چيزهاى بسيارى به هر يك از آن برهمنان ببخشيد و ديگر بسيار در پيش ايشان درنگ نكرد و بىهيچ آزارى به آنها از آن جايگاه برفت و راه خاور را در پيش گرفت « 1 » رفتن اسكندر به درياى خاور و به زمين حبش اسكندر از شهر برهمنان به جايى رسيد كه درياى ژرف بيكرانى بديد . مردانشان همچون زنان ، پوشيده روى بودند و با جامه و رنگ و بوى مىرفتند . زبانشان نه تازى بود و نه پهلوى و نه چينى و نه تركى و نه خسروى . خوراكشان نيز تنها از ماهى بود و از هيچ جايى راه آوردن چيزى بدانجا نبود . اسكندر كه در آن دريا از ايشان شگفت‌زده گشته بود ، پيوسته نام يزدان بر زبان مىآورد . در همان هنگام ناگاه كوهى تر و تازه و زرد همچون آفتاب از ميان آب سر برآورد . اسكندر شتابان كشتىاى بخواست تا آن را از نزديك به درستى ببيند . ليك يكى از آن فرزانگان شاه به دو گفت : بدان كه تو را بر اين درياى ژرف راه نباشد . بگذار تا كسى كه چندان بهره‌اى از دانش ندارد ، برود و آن را ببيند . پس سى تن از روميان و پارسيان در آن كشتى بنشستند و برفتند و بديدند كه آن پارهء كوه ، يك ماهى زرد بود . ليك چون آن گروه به دو نزديك گشتند ، بىدرنگ آن كشتى را فرو برد و همچون كوهى در ميان آب ناپديد گشت . اسكندر و سپاهيانش به آن كار خيره مانده بودند و پيوسته نام يزدان را مىخواندند . اسكندر رومى كه چنين ديد ، به آن فرزانه گفت : براستى كه دانش بهترين چيز است و از همين رو است كه دانا اين چنين بر همهء بزرگان ، سر مىباشد . اگر شاه به آن سو مىرفت و تباه مىگشت ، ديگر جان اين همه سپاهيان پر از خون مىشد . سپس اسكندر از آنجا سپاه خود را براند تا اين كه آبگير نويى پديدار شد كه

هامش
( 1 ) - ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 244 - 243 .