آن دو لبش از كمى خشك گشته و ديگرى از فزونى ، شب را بىخواب است . پس خوشا كسى كه جانش خِرد پذيرد . چون اسكندر گفتار ايشان را بشنيد ، رخسارش به زردى گل شنبليد گشت . چهرهء خندانش پر از چين شد و با رخسارى زرد اشك به ديده آورد . آنگاه آن شاه فرمانروا از ايشان پرسيد : آيا چه درخواستى از ما داريد ؟ بدانيد كه من گنج خود را از شمايان دريغ نمىدارم و در اين راه هرگز به رنج خود نمىانديشم . يكى از ايشان گفت : اى شهريار بلند ، تو بيا و در پيرى و مرگ را بر ما ببند . اسكندر شهريار به دو گفت : در برابر مرگ ، خواهش به كار نيآيد . چرا از اين اژدهاى تيز چنگ مرگ مىپرهيزى ؟ بدان كه اگر از آهن نيز باشى ، باز هم ازو رهايى نخواهى يافت . جوانى كه روزگار درازى در اين گيتى بماند ، باز هم از روزگار پيرى رهايى نمىيابد . برهمن كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى پادشاه دانا و فرمانروا ، تو كه خود مىدانى كه هيچ چارهاى در برابر مرگ نيست و هيچ رنج و سختىاى بدتر از پيرى نباشد ، پس چرا اين همه گيتى را با كوشش مىجويى و با خيرهسرى گل زهر را مىبويى ؟ از تو همين رنجهايت برجاى مانَد و اين كوشش و گنجهايت به دست دشمن رسد . پس چون از براى ديگران تن خود را اين چنين در رنج بدارى ، آن از بىدانشى و نادانى تو باشد . موى سپيد ، پيامى از مرگ است . پس از چه رو اين همه اميد بودن دارى ؟ اسكندر - آن شهريار بيدار دل - گفت : اگر هيچ بندهاى تا كنون از سرنوشتى كه كردگار براى او خواسته با نيروى خِرد خود بگذشته باشد ، من نيز چنين مىكنم . ليك بدان كه نه فرزانه و نه مرد پرخاشخر ، هيچيك را ياراى گذشتن از سرنوشت با نيروى كوشش خود نباشد . در جنگ با من نيز هر آن كس كه كشته شد ، همانا كه روزگار و بخت ازو برگشته بود كه سزاوار آن درد و خون ريختن گشت . زيرا كسى كه بيدادگر باشد ، رهايى نخواهد يافت . آنها هم چون از راه خردمندى سر پيچيدند ، پادافرهء ايزدى را بديدند .
كس از خواست يزدان كرانه نيافت * ز كار زمانه بهانه نيافت
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 709
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٠٩