و ديگر در آنجا تنها جاى ترس و اندوه و بيم است . از اينروست كه بسترمان زمين است و پوششمان نيز آسمان و ديده به ره دوختهايم تا ببينيم چه هنگامى روزگارمان بسر مىآيد . شاه اين همه براى رسيدن به خواسته و چيز مىكوشد ، ليك آن چيزها به اين كوشش نمىارزند . چون او از اين سراى سپنجى درگذرد ، همهء آن تخت و تاج از او بازخواهد ماند . پس بايد آنگاه كه از اين گيتى درگذرد ، نيكى به همراه خود ببرد . آنگاه اسكندر ازو پرسيد كه : آيا در گيتى زنده بيشتر است يا مرده كه پس از آن به هيچ چيزى نياز ندارد ؟ مرد خردمند گفت : اى شهريار ، تو اگر سدها هزار مرده نيز بشمارى ، از آن سد هزاران ، يك تن نيز زنده نيست . پس خوشا آن كسى كه در دوزخ افكنده نگردد . آن زنده نيز بايد بميرد و هر كسى مىرود و پاس « 1 » را به ديگرى مىسپارد . باز اسكندر پرسيد كه : آيا آفتاب بر خشكيها بيشتر مىتابد يا بر آبها ؟ برهمن در پاسخ شاه گفت : اين آب است كه خاك را نگاه مىدارد . اسكندر پرسيد كه : چه كسى بر روى زمين گناهكار است ؟ كسانى كه چندى بر روى زمين جنبيدهاند و زندگانى مىكنند ، ليك نمىدانند كه در گيتى از چه رو هستند . برهمن گفت : اى مهتر پاك دل و رازجوى ، بدان كه گناهكارترين مردمان ، چيرهترين ايشان است كه از براى كين و آز ، خِرد خود را گم كرده باشد . اينك چون مىخواهى اين را بدرستى بدانى ، نخست به خود بنگر كه سراسر زمين در پيش تو است و گويى آسمان خويش توست ، ليك با اين همه پيوسته افزونتر مىخواهى . پس بدان كه روانت با اين كارها آرزوى دوزخ دارد ، مگر اين كه خوى خود را از اين كارها بازدارى . باز اسكندر پرسيد كه : آيا چه كسى بر جان ما پادشاه است و به راه كژّى چه كسى همراه ماست ؟ برهمن گفت : بدان كه آز بر جان آدمى ، پادشاه است و آن آغاز كين و گناه است . اسكندر پرسيد : اينك برگوى كه گوهر آز چيست ؟ همانا كه بر فزون خواهى بايد گريست . برهمن گفت : آز و نياز دو ديو پتياره هستند كه يكى از
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 708
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٠٨
هامش
( 1 ) - پاس به پارسى به معناى نوبت است .