براى خواسته و چيز است ، پس بىگمان خِرد تو كاستى پذيرفته است . در نزد ما تنها شكيبايى و دانش است و روانهايمان از براى اين دانش در آرامش مىباشد . ليك بدان كه نه اين شكيبايى را مىشود از ما گرفت و نه از دانش به كسى بد مىرسد . در اينجا هيچ بجز گروهى برهنه كه از كار روزگار به اينجا آمدهاند ، نخواهى ديد . اگر در اينجا بسيار درنگ كنى ، تو را به خوردن تخم گياهان نياز خواهد رسيد .
و بدين سان فرستادهء برهمنان كه لُنگى از بيخ گياهان بر ميان بسته بود ، به نزد اسكندر شهريار آمد . چون اسكندر آن فرستاده و نامه را بديد ، بىآزارى و راستى كردن را برگزيد . پس همهء سپاهيانش را در همانجا بگذاشت و خودش با نامداران رومى براند . چون آن پرستندگان از آمدن اسكندر شاه آگه شدند ، همگى به پيشواز او رفتند و از آنجا كه ايشان را نه هيچ گنج و نه كشاورزىاى بود ، هر چيز بىارزشى كه داشتند ، با خود ببردند . همگى بر آن پادشاه پر منش زمين آفرين خواندند . اسكندر روى ايشان را بديد و آنگونه آواى ايشان را بشنيد . همهء ايشان با تن و سر و پايى برهنه و لاغر و دوان و جانى پر از دانش بودند كه پوشش ايشان از برگ گياهان و خوراكشان از تخم گياهان بود و از هر بزم و رزمى بيآسوده بودند .
خوردن و خوابيدنشان در دشت و كوه بود و در هر جايى گروههاى برهنهاى از ايشان بود . خوراكشان تنها از تخم گياهان و درختان ميوهدارى بود كه بر آن كوهسار روييده بودند . همهء آن دشت پر از نخچير بود و خوردن ايشان از گياهان بود و از پوشاك پرهيز مىكردند .
اسكندر كه چنين ديد ، از ايشان در بارهء خواب و خورد و آسايش و رزمشان بپرسيد و گفت : همانا كه خوشى و ناخوشى ، هر دو ، در گيتى هست . پس آيا شمايان چه بهرهاى از خوشى گيتى داريد ؟ خردمندى از ميان ايشان گفت : اى مرد گيتىستان ، هيچكس از ميان ما هرگز سخنى از رزم نگويد . همگى از پوشيدنى و گستردنى و خوردنى بىنياز هستيم . چون آدمى برهنه از مادر زاده مىشود ، پس ديگر نبايد به پوشش خود بسيار بنازد . زيرا كه از اين گيتى نيز برهنه در خاك مىشود
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 707
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٠٧