آنگاه اسكندر برخروشيد كه : اى مرد تيز ، آيا آهنگ جنگ دارى يا گريز ؟ طينوش كه چنين ديد ، ناگهان برجاى خود بلرزيد و از آن دانش خود پشيمان گشت . پس به دو گفت : اى شاه برترمنش ، اگر ستايش را بر سرزنش بگزينى ، بهتر باشد . بدان كه پيمان تو با مادرم چنين نبود . آيا نگفتى كه از راستى نخواهم گذشت ؟ پس با خويش من - قيدروش - نيز بزرگى كن و براى راستى بكوش . اسكندر كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى شهريار ، چرا اين چنين سست گشتهاى ؟ تو در زينهار من هستى . پس ترسى به دل راه مده و بدان كه هيچكسى از دودمان شما از سوى من آزارى نخواهد ديد . من از پيمان با قيدافه سر نخواهم پيچيد زيرا كه شاه پيمان شكن ، نيكو نباشد . طينوش كه چنين شنيد ، زود از اسپ پياده گشت و زمين را ببوسيد و زارى نمود . اسكندر شاه دست او را در دست گرفت و به همان گونه كه او بگفت ، با او پيمان ببست . آنگاه به دو گفت : ديگر ميانديش و آرامش گزين چرا كه من هيچ كينهاى از تو به دل ندارم . آنگاه كه مادرت بر تخت زرّين بنشست ، من دست تو را در دست گرفتم و گفتم كه من دست اسكندر - آن شاه زمين - را به همينگونه در دست تو خواهم نهاد . اينك امروز پيمان من با تو به پايان رسيد . همانا كه گفتار خام بر شاه سزاوار نباشد . اسكندر من هستم و آن هنگام نيز من بودم كه به خوبى براى تو آن داستانها را زدم . در آن روز نيز قيدافه آگاه بود كه اين دست اسكندر شاه است كه در دست توست . آنگاه قيصر اسكندر به ريدكى گفت : به زير اين درختان گل افشان ، تختى را بيآراى . پس بفرمود تا خوان بيآراستند و نوازنده و مِى بيآوردند . سپس جامههاى خسروانى رومى و چينى و پهلوى به همراه سيم و زر و كلاه و كمر به او و يارانش كه سزاوار ديد ، ببخشيد و به طينوش بفرمود كه : در اينجا مايست ، زيرا اين بيشهء دور ، جاى تو نيست . به قيدافه نيز بگوى كه : اى زن هوشيار و بينا دل و سگالشگر ، تا آنگاه كه زنده باشم ، با تو راستكار خواهم بود و روان خود را به مِهر تو آكنده خواهم داشت « 1 » .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 705
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٠٥
هامش
( 1 ) - اسكندرنامه ( كاليستنس دروغين ) ، ص 198 - 192 تجارب الامم فى اخبار ملوك العرب و العجم ، ص 153 - 149 مجمل التواريخ و القصص ، ص 57 - 56 مستوفى ، تاريخ گزيده ، ص 96 ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 249 . دينورى ماجراى اسكندر و قيدافه را با اندكى تفاوت ذكر كرده است . وى مىنويسد : « گويند و خبر قندافه ملكه مغرب زمين و گسترش خرمى كشور او اهميت و بزرگى و پادشاهى او و اين كه شهر او چهار فرسنگ است و قطعه سنگهايى به طول شصت ذراع در باروى آن به كار رفته است و خبر خردمندى و دورانديشى قندافه به اسكندر رسيد و براى او چنين نوشت : از اسكندر پسر فيلفوس پادشاه چيره بر همهء پادشاهان زمين به قندافه ملكه سَمُرَة ، اما بعد به تو خبر رسيده است كه خداوند چه سرزمينهايى را بر من بخشيده است و چه پيروزى و ساز و برگى براى من فراهم فرموده است . اكنون اگر سخن مرا گوش دهى و فرمان بردار باشى و به خدا ايمان آورى و بتان و شريكانى را كه غير خداوند پرستيده مىشوند ، كنار بگذارى و خراج براى من بفرستى ، از تو مىپذيرم و دست از تو بر مىدارم و از سرزمين تو بر مىگردم و اگر اين پيشنهاد را نپذيرى به سوى تو خواهم آمد و نيرويى جز با توكل به خدا نيست . قندافه براى او چنين نوشت : « سركشى فراوان و به خود شيفتگى تو ، تو را به نوشتن اين نامه واداشته است . اگر مىخواهى بيايى ، بيا تا چيزى را بچشى كه از غير از من نچشيدهاى . و السلام . چون پاسخ نامه اسكندر چنين بود ، به پادشاه مصر كه در اطاعت اسكندر بود نوشت تا قندافه را به فرمان بردارى از او دعوت كند و او را از بدفرجامى سركشى بترساند . پادشاه مصر همراه صد تن از ويژگان خود نزد قندافه رفت ولى به نتيجه مطلوب دست نيافت و نزد اسكندر برگشت و او را آگاه ساخت . اسكندر آماده شد و با لشگرهاى خود به سوى قندافه حركت كرد و چون به شهر قيروان [ شهرى در تونس ] رسيد كه فاصله آن تا مصر يك ماه راه است آن را با نصب منجنيقها گشود و به سوى قندافه پيش رفت و براى آن دو داستانها و اخبارى است و سرانجام با او پيمان صلح و آشتى نوشت و متعهد شد كه به پادشاهى و كشور قندافه كارى نداشته باشد » . دينورى ، الاخبار الطوال ، ص 60 .